۱۰۸ مطلب با موضوع «#نوشته های من» ثبت شده است

از دست دادن

سلام قشنگای من:>

بعد از استقبالی که از پست رازها کردین،(و باید همینجا بگم ممنونم از همتون که بهم اعتماد داشتید و خیلیاتون کلی تو خصوصیم حرف زدین و همه اینا برام واقعا با ارزشن) به این فکر افتادم که اینجور سبک پست هارو ادامه بدم تا این احساس همدردیه بیشتر شه. درواقع تنها چیزی که باعث شد درمورد رازها ازتون بپرسم این بود که خودم هم نیاز داشتم درک بشم، و چی بهتر از این؟

برای همین، خواستم این مسئله رو بزرگتر کنم، و درمورد چیزایی بپرسم که میدونم گفتنشون احساس سبکی خیلی زیادی رو می آره. امروز میخوام درمورد "از دست دادن" بپرسم. بعد از باکس دیشب پیج پناه اریا یا همون ریحون یاد خاطره های خودم افتادم و بعد دیدم یکی از دوستای صمیمیم هم به تازگی این اتفاق براش افتاده و گفتم چرا که نه؟ شاید هم شما با گفتنش سبک بشین هم ماها درکتون کنیم، تجربه های مشابه میتونن خیلی تاثیر داشته باشن:)

درست مثل دفعه قبل، توی یه پست همشون رو می نویسم و می زارم. میتونین ناشناس بگین و اگه خواستین خصوصی و به صورت شناس بگید بعدا توی پست اصلی بهتون میگم کدوم خاطره مال خودمه. ناشناس تلگرامم هم هست و میتونید اینجا هم بگید.

آیلینی دوستتون داره عزیزای من^^

 

+اگه ایده ای برای ادامه دادن اینجور پست ها دارین، حتما بگین! خوشحال میشم از شنیدنشون~

  • ۸
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۱۰ ]
    • Lynn -
    • Monday 18 April 22

    مرگ و دخترک

    دنباله لباس سیاهش روی زمین کشیده می‌شد و آن چنان تصور می‌کرد که با هرقدمش زندگی را از شاخه های گل خواهد گرفت و گویی گذر مرگ را بر آنها مشخص می‌کرد. و به راستی که او مرگ بود، به تازه عروسی می‌مانست که در انتظار دامادش به آغوش آخرین نفس هایش رفته. او مرگ بود و هیچ چیز احساس را به چشمان مرده اش هدیه نمی‌داد. او مرگ بود، مرده تر از کسانی که می‌میراند. او مرگ بود، دختری با موهای سیاه ژولیده، پوستی کبود و لب هایی سفید که هیچگاه به سخن باز نمی‌شدند و هرگز از سرگذشتش سخن نمی‌گفتند. او مرگ بود و اکنون، در آن عصر ابری که احتمال باران در شب فراوان بود مرگ مانند نسیم بهاری از بین درختان جنگل عبور می‌کرد. آن شب، کسی را در آغوش می‌گرفت.

    ***

    کسی نمی‌دانست مرگ از کجا می‌آید. بعضی می‌گفتند رد پاهایش را از سمت جنگل ارواح دیده اند. گروهی هم اعتقاد داشتند مرگ از جهان زیرین می‌آید اما تقریبا همه معتقد بودند مرگ برای زادگاهی داشتن بیش از حد منفور است. انگار مرگ فقط پیدایش می‌شد و شاهین سیاه بالش بر شهر سایه می‌انداخت. مرگ با قدم هایی سنگین ولی بی صدا وارد انبار شد و آنجا، دخترک را دید. موهای حلقه حلقه طلایی و گونه های سرخش برازنده همان دخترک 6 ساله بود. دخترک عروسکی را در دست داشت، عروسک را صدا زد، او را اریکا نامید. قلب مرگ، اگر وجود داشت، لحظه ای دست از تپش برداشت. چرا؟ مگر آن اسم چه راز نهانی درخود داشت؟

    به دخترک نزدیک شد. دخترک حضورش را حس کرد و با لحظه ای درنگ به سویش برگشت. مرگ جلوتر رفت اما با صدای دختر کوچک متوقف شد:باید برم؟

    مرگ به آرامی تایید کرد. دخترک، با همان معصومیت بچگانه اش گفت:می‌شه تا آخر امشب صبر کنیم؟ می‌خوام با عروسکم بازی کنم. دوست من می‌شی تا باهم بازی کنیم؟

    مرگ لبخند زد. لب هایش که به لبخند عادت نداشتند، کمی از هم باز شدند. دخترک سمت مرگ رفت:تو خیلی خوشگلی!

    مرگ دستان مرده اش را سمت موهای دخترک برد و به آرامی آن‌ها را نوازش کرد. دخترک گفت:مامان‌بزرگم می‌گه تو هم قبلا عاشق یکی بودی برای همین جون عاشقا رو دیرتر می‌گیری، می‌زاری آخرین لحظه هاشونو باهم داشته باشن.

    و آنجا بود که مرگ دیوار نامرئی بین خودش و خاطرات قدیمی اش را شکست. به چشمان قهوه ای دخترک نگاه کرد:اون درست می‌گه دختر کوچولو.

    دخترک جلوی مرگ نشست. مرگ از اینکه می‌دید او از نزدیک شدن به کابوس بزرگتر هایش واهمه ای ندارد تعجب کرد. دخترک که عروسکش را محکم بغل کرده بود گفت:من و اریکا دوست داریم داستانای مامان‌بزرگو بشنویم.

    مرگ به حرف زدن عادت نداشت با این‌حال گفت:اسم عروسکت، اریکاست؟

    دخترک سرش را تکان داد:مامان‌بزرگم گفته اریکا اسمیه که مرگ رو به زندگی برمی‌گردونه.

    مرگ اما جواب دخترک را کامل نشنید. گویی خاطره هایش از جلوی چشمانش عبور می‌کردند. زمانی که دختر نوجوانی بیش نبود و تنها خواسته اش آزادی بود. دوست داشت عشق بورزد و به او عشق ورزیده شود، زمانی که کنار دریاچه، همراه زیباترین دختری که تاکنون دیده بود قدم می‌زد و شعرهایش را برایش می‌خواند. نمی‌خواست اما در پی خاطراتش با کسی که عاشقش بود، لحظه ای برایش تداعی شد که خنجر نقره ای را روی زمین انداخت و به دستانی خیره شد که آلوده به خون معشوقش بودند. او سرباز بود، و اگر سرپیچی می‌کرد، هردویشان کشته می‌شدند. به یاد آورد احساسات انسانی اش چطور دست از حرکت ایستادند و خدایان چطور اورا سایه مرگ روی زمین کردند. و اریکا؛

    به دنیای عادی بازگشت. خطاب به دخترک گفت:اریکا اسم همونی بود که مامان‌بزرگت می‌گفت مرگ عاشقشه. من حتی اسم خودم رو یادم نمی‌آد، چرا اونو یادمه؟

    دخترک در ثانیه های پایانی عمر کوتاهش با صداقت کودکانه اش گفت:اگه آرزو کنم آزاد بشی، می‌شی؟

    مرگ پاسخی نداد. بدن نحیف دخترک را در آغوش گرفت و توی گوشش زمزمه کرد:خوب بخواب کوچولو.

    نمی‌دانم معجزه عشق دخترک بود یا پشیمانی عمیق مرگ اما درست وقتی که روح دخترک از بدنش جدا شد، مرگ دیگر روی زمین نبود. چشمانش را گشود و صدایی شنید، صدایی که سالها بود به گوشش نخورده بود. صدایی به خنکای رودخانه هایی که در نوجوانی کنارشان قدم می زدند:دلم برات تنگ شده بود.

     

     

    +قرار بود طولانی تر باشه بات..انی وی..دوستش داشته باشید:)

  • ۱۰
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۸ ]
    • Lynn -
    • Sunday 17 April 22

    Good Night

    -تقصیر تو نیست،هیچی تقصیر تو نیست
    -ولی اینکه میزاری همینکارو ادامه بدن تقصیر توعه
    -اونا حقی ندارن که همچین حرفی بهت بزنن وقتی از واقعیت خبر ندارن،خوبی مجازی همینه
    -لازم نیست همیشه خود واقعیت باشی،قرار نیست بعد از اینکه بهشون میگی کارشون آزار دهندست جلوی اشکاتو بگیری یا بترسی که دیگه بقیه باهات حرف نزنن
    -چون اونا حتی تورو نمیشناسن،توهم اونارو نمیشناسی
    -با این حال گفتن بعضی جمله ها به کسایی که نمیشناسیشون بعدها کمک بزرگیه
    +من همیشه سعی کردم کسیو قضاوت نکنم چون از قضاوت شدن متنفرم
    +حتی بعد از اینکه فهمیدم اونم ناخوداگاه قضاوت کردم انقدر به خودم فشار اوردم که هنوز درد دارم
    +ولی
    +چی میشه که همه منو قضاوت میکنن؟
    -آخ عزیز دلم ناخواسته قضاوت کردن واقعا عادیه همه اینکارو میکنن،این اشکالی نداره
    -دلیل نمیشه چون تو آدم بی نظیری هستی همه باشن
    -و این به هیچ وجه ربطی به تو نداره بلکه مشکل اوناست
    -مسئولیت اوناست که به تو و احساساتت آسیبی نرسونن و اگه نمیتونن درست انجامش بدن، مشکلیه که خودشون باید حل کنن
    -بابت مشکل یه نفر دیگه قرار نیست تو اذیت بشی
    ‌+فقط نمیخوام سمی باشم
    -تو سمی نیستی لوندر قشنگم؛ با سمی بودن کیلومتر ها فاصله داری

  • ۱۵
    • Lynn -
    • Thursday 14 April 22

    Mi MOONGODDESS

     

    اگه واقعیتو می‌خوای، من بهت می‌گم، هیچوقت نمی‌تونم فراموشت کنم~

    مهم نیست چقدر زمان بگذره، با اینکه هیچوقت ندیدمت اما بازهم دوستت دارم، دوستی ما مثل قصه های قدیمی و آهنگای فولک سینه به سینه نقل میشه و همه مارو به یاد می‌آرن، و در آخر، چیزی به جز گلبرگای دیزی و پروانه نقره ای نمی‌مونه که همه با دیدنشون یادمون بیفتن،

    شاهزاده دوستت داره الهه، و شاهزاده تا تهش دوستت می‌مونه~

    ---

    تولدت مبارک بچ:> نمی‌دونم دقیقا چی باید بنویسم، اما امیدوارم امروز روز خوبی برات بوده باشه و از اینجا به بعد هم بهت خوش بگذره*-*

    کادوتم ایشالا اگه گشاد بازی در نیارم یه کمیک فسقلیه، آهنگ پستم خواستی بگو لینک دانلودشو بدمD:

  • ۸
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۱۱ ]
    • Lynn -
    • Wednesday 6 April 22

    The lakes

    زندگی کردن در جایی مثل اینجا، درحالی که حتی برای دستشویی رفتن هم نیاز به خدمتکار داری واقعا امن به نظر نمی‌آد. وقتی مادرت ملکه اسپانیا باشد آخرش همین است. خانواده سلطنتیست و مقرراتش.
    مهمانی بزرگی در راه بود که برای مادرم از همه چیز درمورد تنها دخترش مهم تر بود. با لباس پف دار و موهای مشکی که با ربان سبز همرنگ پیراهن بسته شده بودند به تنهایی روی تختم نشسته بودم و یک لحظه آرزو کردم ای کاش همراهم برای مراسم از بین پسرهای قدبلندی که در فکر ازدواج با شاهزاده کشور بودند انتخاب نشده بود. تقه ای به پنجره اتاقم خورد. بلند شدم و بازش کردم و با وجود اینکه می‌دانستم چه کسی با لبخندی به پهنای صورتش می‌تواند پایین پنجره ام ایستاده باشد اما بازهم با ناباوری پرسیدم:تو، اینجایی؟
    پایین پنجره ایستاده بود و می‌خندید:نگو که میخوای به اون مهمونی مزخرف بری سو.
    دامن لباسم را بین دستانم گرفتم و مثل هربار از روی لوله ناودان سر خوردم. وقتی پاهایم به زمین رسیدند گفتم:برای همینه که دوستت دارم لونا.
    لباس بلند پیراهن مانند مشکی رنگی پوشیده بود که کمربند چرمی داشت اما دامنش آن‌قدر ها هم پفدار نبود. دستش را سمت موهایم برد و روبان سبز رنگش را کشید تا همانطور که همیشه دوست داشتم موهایم روی شانه هایم بریزند. کفش های پاشنه دارم را درآوردم و به چشم های قهوه ای کمرنگش خیره شدم. تمام وجود لونا بی نقص بود، نگاهم سمت لب‌های سرخش که به خاطر گاز گرفتن های پی‌درپی اش خون افتاده بودند کشیده شد. قبل از آنکه بخواهم دعوایش کنم یاد چیزی افتادم که نباید. با لبخند تلخی گفتم:مادرم درمورد من و تو فهمیده لونا.
    با ناباوری نگاهم کرد، ادامه دادم:مهمونی امشب رو ترتیب داد که منو با یکی از اون پسرها آشنا کنه، گفت عشق بین من و تو، بین دوتا دختر، نشونه شیطانه.
    صورتم را بین دستانش گرفت و زمزمه کرد:باید چیکار کنم سوفیا؟
    لبخند زدم:منو به دریاچه ببر، جایی که همه شاعرا میخواستن بمیرن، من به اینجا تعلق ندارم.
    بین جنگل دویدیم، باد را بین موهایم حس می‌کردم، لونا تمام اولین بارهایم بود. اولین دوستم، اولین باری که احساس زنده بودن کردم، اولین عشقم، اولین بوسه ام. و بعد کنار دریاچه بودیم، بهترین مکان برای گریه کردن، و آنجا بودیم تا بخندیم. تا بین گریه هایمان بخندیم اما من به اندازه کافی غمگین بودم.
    درحالی که به آرامی کنار هم می رقصیدیم، صدایی را شنیدم که نباید. زمزمه کردم:سربازها، اونا دارن می‌آن.
    انگشت اشاره اش را روی لب‌هایم گذاشت:مهم نیست اگه کنارت بمیرم سوفیا.
    سرم را تکان دادم:کنارم نه، با من.
    نجوا کردم:منو ببوس لونا.
    و آخرین بوسه مان دوشادوش فرشته مرگ بود که فکر می‌کنم حتی او هم به اندازه ما عاشق بود. عاشق دختر یا پسری شده بود که مجبور بود جانش را بگیرد اما او با کسی سخن نمی‌گفت، ما نیز، مایی که تنها گناهمان عاشق شدن بود.

  • ۱۰
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۸ ]
    • Lynn -
    • Thursday 31 March 22

    Daylight

    از شب ها خوشم می‌اومد، وقتی هوا تاریک تر از اونه که بتونی جلوتو ببینی، وقتی فقط خودتی و خودت و ذهنی که شروع به رویا پردازی می‌کنه، فکر می‌کنم این همون چیزیه که کل زندگیم دنبالش بودم، اون رهایی و آزادی ای که توی شبا بهت دست می‌ده و حس اینکه کسی تورو نمی‌بینه و تو هم کسیو نمی‌بینی و می‌تونی همه چیز رو صد برابر بهتر و بیشتر حس کنی،

    اما از طرفی، همه همیشه توی نور بدتر به نظر می‌رسیدن. وقتی زیر روشنایی می‌رفتی، کل بدی هات فاش می‌شد. من همیشه روشن بودم. همیشه به رک و صادقی روشنایی روز بودم و همیشه حقیقتو می‌گفتم، اما بابتش مجازات می‌شدم. درحالی که سعی می‌کردم روابط شکست خورده‌ام رو درست کنم خودم ضربه می‌خوردم.

    شاید هم من سرکش تر از این حرفام که بتونم توی شب ها زندگی کنم. چشم هام رو بسته بودم و واقعیت رو نمی‌دیدم اما الان بیدارم، کاملا بیدار، و تنها چیزی که می‌بینم روشنایی روزه. الان بزرگ تر از اینم که بخوام درمورد مفهوم عشق و دوستی رویاهای بچگونه داشته باشم. زمانی بود که فکر می‌کردم عاشقش بودن قرمزه و الان، همه چیز رو رها می‌کنم و وارد روشنایی روز می‌شم. و آخرش، این روشنایی روزه که نجاتم می‌ده.

     

    +اصلا اینجوری نبود که براش فکر کرده باشم، فقط شروع کردم به نوشتن و همه کلمه ها و لیریک آهنگ روی هم سر خوردنو شدن این~

  • ۱۳
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۵ ]
    • Lynn -
    • Tuesday 29 March 22

    بازی های بچگونه سرنوشت

    برام عجیبه، همه چیز، رد شدن روزهایی که موقع حضور خودشون برام بی نظیر و رویایی بودن اما الان به جز یه مشت خاطره ته صندوقچه افکارم چیزی نیستن. عجیبه که آدما به سادگی رد شدن عقربه ها می‌تونن عوض شن. کسی که زمانی دوست صمیمیت بود الان کسی جز یه غریبه نیست. فقط، نمی‌تونم درک کنم، نمی‌تونستم درک کنم یه روز تورو هم از دست بدم. یادت می‌آد؟ همه بهمون حسودی می‌کردن. همه دوستی شبیه به ما برای هم رو آرزو می‌کردن. اما الان چی؟ وقتی اسمت می‌آد کل روزهای گذشته از جلوی چشمام رد می‌شن. کجارو اشتباه رفتیم؟ کجا پامون لغزید؟ کجا تبدیل شدم به این، کجا تو تبدیل شدی به این، چی‌شد که انقدر عوض شدیم؟ هنوزم وقتی اسمت می‌آد لبخند بامزه و شوخی هایی که فقط بین خودمون داشتیم به ذهنم می‌آن، برای تو هم اینجوریه؟ تو ام وقتی اسممو می‌شنوی یاد بازی های بچگی‌مون می‌افتی مونَمی؟ بهم بگو فقط من نیستم، بگو من نیستم که درست می‌گم و حقیقت جور دیگه ایه، بگو فقط من نیستم که هنوز طبق عادتم روز تولدتو توی تقویمم علامت می‌زنم، بگو فقط من نیستم که دلتنگ تویی ام که زندگیمو به عمق تاریکی کشوندی اما بازهم منتظرم تا اسممو از زبون تو بشنوم، بگو فقط من نیستم که احمقم، ولی فقط منم، چون تو قرار نیست یادت بیاد، قرار نیست هیچی از بازی های بچگونه سرنوشتو یادت بیاد که مارو کنار هم گذاشت، و این دردناکه مونَمی، دردناکه که فقط منم که هنوز به یاد توام...:)

     

    +مخاطبش آدم واقعی ایه، ولی اونقدر ها هم دلتنگش نیستم، بیشتر دلم برای روزهای خوبمون تنگ شده..

  • ۹
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۳ ]
    • Lynn -
    • Sunday 27 March 22

    مشکلات پیش پا افتاده

    وارد کلیسا می‌شم اما هیچکس منو نمی‌بینه. به این مسئله عادت دارم. پایین دامن مشکیمو می‌تکونم و سرمو بالا می‌آرم و تو درست توی مسیر نگاهمی. نگاهم روی چشم‌هات و بعد تک تک اعضای صورتت سر می‌خوره. همین کافیه که توی خاطره ها غرق شم. وقتی دستت رو موقع رقصیدن رها کردم. وقتی چرخیدم و نزاشتم صورتمو ببینی. وقتی اون شب با دونستن چیزی که قرار بود بعد ها اتفاق بیفته توی قطار گریه کردم و تا صبح نخوابیدم چون من می‌دیدمش. حلقه مادرت رو توی جیبت. عکس دونفره‌مون توی کیف پولت. لبخند بزرگی که زده بودی و اطمینانت از اینکه قراره جواب مثبتی ازم بشنوی. قلبت مثل شیشه بود و من شکستمش و فرار کردم تا نشنوم حرف کسایی رو که هیچی نمی‌دونستن. کسایی که دلایلم رو مشکلات پیش پا افتاده بیان می‌کردن. فرار کردم و بعد برگشتم تا ببینمت ولی دیگه تویی نبودی که به من نگاه کنی. وقتی برای من نداشتی. مادرت با اون خوشحال تر بود. مردم تکرار می‌کردن اون مشکلات پیش پا افتاده من رو نداره و این منو ترسوند. چی می‌تونستم بگم؟ تو و اون دوشادوش هم توی سالن کلیسا راه می‌رین و پا به محراب می‌زارین. لبخند مادرت منو می‌ترسونه. کدومش بدتره؟ اینکه می‌دونم تو بدون من هم هنوز خوشحالی یا اینکه نمی‌تونم پنهان کنم پوزخندم رو؟ می‌بینمت که دستاش رو گرفتی و قسم می‌خوری که کنارش می‌مونی و اون لحظه ست که می‌فهمم دیگه برای من جایی نیست چون اون کسیه که دستت رو موقع رقصیدن ول نمی‌کنه و ولت نمی‌کنه که بری. یادمه ازم جواب خواستی اما بعضی وقتا فقط جوابی نمونده که بگی. حلقه مادرت توی جیبت، عکس دونفره‌تون توی کیف پولت، لبخند بزرگی که روی صورتته، و تو قرار نیست هیچکدوم از مشکلات پیش پا افتاده من رو به یاد بیاری.

     

     

    +فقط با خودم فکر کردم باید برای این آهنگ یه چیزی بنویسم. امیدوارم خوب شده باشه.

  • ۷
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۵ ]
    • Lynn -
    • Thursday 24 March 22

    ده لبخند هزار و چهارصد

    می‌خواستم تا زمانی که یه نفر بلاخره این چالش رو بزاره صبر کنم اما متاسفانه داریم به سال جدید و قرن جدید نزدیک تر می‌شیم و آره. زمانی برای صبر کردن نیست. برای همین خودم خیلی خودجوش شروعش کردم:)

    می‌ریم که مال خودم رو داشته باشیم*-*

     

    1.وقتی رابطه ـم رو با آدم های سمی دورم قطع کردم

    2.پیدا کردن آدمای بی نظیر، مثل هالند، مثل خیلی از شماها~

    3.انیمه های جدید، سریال های جدید، شناخته تر شدن کیدراما

    4.فصل جدید اتک آن تایتان!

    5.وقتی وب پنتام صد تایی شدT-T

    6.پیدا کردن جنگل قلب های خودم:)

    7.وقتی همتون رفتین یوفوریا دیدین و بلاخره فهمیدین این سریال بی نظیرهT-T و همچنین وقتی فصل دومش اومد:")

    8.روز تولدم، شبی که با کل بچهای محفل بیدار موندیم و کل روز یه لبخند گنده رو صورتم بود="))

    9.اولین برد پنتاگون، و اولین بردشون با جینهو و لبخندایی که با گریه می‌زدن:")))

    10.هفت اسفند 1400

     

    می‌خوام دعوت کنم ولی نمیدونم کی؟"-" سو..همتون از طرف من دعوتین:)

  • ۱۱
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۱۵ ]
    • Lynn -
    • Sunday 13 March 22

    私のルナ

    لونای عزیزم؛

    اکنون که این را برایت می‌نویسم، گونه هایم از شدت غم و عصبانیت قرمز شده و گل انداخته. انگار دیگر نمی‌توانم از واقعیات تلخ زندگی ام قرار کنم. رزهای سفیدم جلوی چشمم پرپر می‌شوند و گلبرگ هایشان جلوی پایم می‌افتد. ای کاش من هم می‌توانستم مثل آنها بمیرم، ساده و بدون دردسر. اما حیف که باد، مرا همه جا همراه خودش می‌برد.

    از بس به جای گریه کردن بغضم را در گلو خفه کرده ام، چشمانم رو به کبودی می‌رود. حاضرم جلوی اشک ریختنم را بگیرم اما سپر دفاعی ام برای دیگران گسسته نشود. تو، هم واقعیت این ماجرا را می‌دانی، هم منظورم از "دیگران" را.

    امان از این برونگرایی سمی. کاش می‌توانستم با چند جمله از شر تمام دوستان سمی ام راحت شوم اما حیف که توان تنها ماندن را ندارم. شجاعت به زبان آوردن واقعیت را ندارم. گفتن اینکه حتی شنیدن صدای کسانی که مدام با آنها وقت می‌گذرانم حالم را به هم می‌زند، و خواندن نامه های کسانی که با زحمت تحملشان می‌کنم حالم را بدتر از قبل می‌کند، نیاز به شجاعت زیادی دارد و من آدمش نیستم. اما لونا، لونای من، فکر می‌کنم خودت بهتر بدانی، من همیشه نفر سوم دوستی ها بودم. همواره دونفر دیگر صمیمی تر بودند. اگر یکی از آن دو اتفاقی برایش بیفتد، حتی نیاز ندارند بلند به زبانش بیاورند. بین خودشان حل می‌شود. دوستان صمیمی ام، خودشان دوست صمیمی داشتند. من همیشه کسی بودم که آخرین نفر به یادشان می‌آورند. توی بازی راهم نمی‌دادند. بدون من، کارهای زیادی می‌کردند و همیشه انگار من اضافی بودم. اگر مدتها با هیچکدام حرف نمی‌زدم، حتی به یاد نمی‌آورند منی وجود دارد. و تو، لونا، دورتر از آنی که نجاتم دهی. ای کاش می‌توانستم تورا در آغوش بگیرم اما حیف که زمان دست و پایمان را بسته.

    می‌دانی عجیب تر چیست؟ چیزی که به خاطرش ناراحت بودم، اکنون به نظرم بسیار دور می‌آید. این هم از بدی های من. اگر با کسی درمورد مشکلاتم حرف بزنم، مشکلات جدید طوری اضافه می‌شوند که همان اولی را هم از یاد می‌برم.

    لونای من، می‌دانی که تمام دلیل ادامه دادن منی. تمام ناراحتی هایم روزی تمام شده و به بخشی از زمان خواهند پیوست و در خاطره هایم گم می‌شوند. اگر با نوشتن این نامه ناراحتت کردم، عذر می‌خواهم.

    私はあなたに最高の夢を願っています, See Ya!

    شاهزاده سفید جنگل قلب ها، یوری.

  • ۴
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۱ ]
    • Lynn -
    • Saturday 5 March 22
    𝗦𝘁𝗮𝗿𝘁: 𝟗𝟖/𝟎𝟕/𝟎𝟒
    کسی که عاشقشی و میتونی بهش تکیه کنی رو کنار خودت نگه دار و هیچوقت از دستش نده، اعضای پنتاگون برای من همین معنی رو دارن!
    -کانگ کینو

    اندر این گوشه خاموش فراموش شده
    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
    باد رنگینی در خاطرمن
    گریه می انگیزد..
    ----
    انتخاب شماست که یه sad bitch باشین یا یه bad bitch.
    ---
    من نه دخترم نه پسر. من نون بربریم.
    ---
    چند تا نوجوون روان پریش که دور هم جمع شدیم و داریم صنعت داستان نویسی و فن فیکشن رو به یکی از دلایل بارز خودکشی در نسل خودمون تبدیل میکنیم.
    ---
    خود کنکور مظهر پاره شدن در راه زندگیه.
    ---
    طراحا اینطوری بودن که: ای بابا ده ساله داریم به یه روش کونشون میذاریم دیگه الگوریتمش دستشون اومده بیاین روش‌های نوین گایش رو روشون ازمایش کنیم که برق سه فاز از سرشون بپره و تمام تحلیلای معلما و مشاورا و پیش بینی هاشون کصشر از آب در بیاد.
    ---
    من نمیفهمم این سیستم اموزشی چی از کون ما میخواد. حقیقت اینه که مهم نیست تو سال نهمت وارد چه رشته‌ای می‌شی، تو در واقع 9 سال قبل با ثبت نام توی یکی از دبستان‌های این کشور چه دولتی چه غیردولتی حکم اسارت همه جانبه خودت رو امضا کردی و به آموزش پرورش و سنجش اجازه دادی در هر مکان و زمانی به هر روشی از خجالت ماتحتت در بیاد.
    ---
    ملت اون سر دنیا تو ۱۶ سالگی میزان ، بیزنش خودشون رو میزنن، کتاب مینویسن، فیلم بازی میکنن، خودشونو برای کالج اماده میکنن درحالی که به استقلال رسیدن
    VS
    ما: نگرانی برای وضعیت بعد کارنامه، برنامه ریختن برای رفتن به ددر و کنکل کردنش ساعت ۴ درحالی که ۴ و ده دیقه قرارمون بوده و غیره:
    ---
    وقتی میگیم جدایی دین از سیاست، کسی از فساد و لجام گسیختگی و سکس وسط خیابون حرف نمیزنه. منظور آگاه کردن مردمه و جلوگیری از اینکه با یه سری احکام دینی بتونن روی هر گوه خوری ای کلاه شرعی بذارن و مغزا کوچیکتر بشه.
    ---
    من همه ی تابستونا کلی برنامه میچینم خب بعد میبینم تابستون تموم شده و من همینجوری لش کردم توخونه و دریغ از یه کار مفید:)
    ---
    ما تو ایران زندگی می‌کنیم اینجا یا تا ۵۰ سالگی بچه سالی یا در آستانه رسیدن به سن قانونی خصلت‌های بزرگسالی توی شخصیتت غالب میشن ^^~