طبق معمول کل حرصش رو روی درامش خالی کرد. موهاش که تا زیر چونه ـش میرسیدن و سفید مشکی رنگ شده بودن توی صورتش پخش شدن. وحشیانه آهنگیو مینواخت که هیچوقت فکر نمیکرد در این حد درکش کنه، به قدری محکم دستاشو مشت کرده بود که حس میکرد ناخن هاش کف دستشو می خراشن.
خاطره ها رد میشدنو باعث میشدن بلند جیغ بزنه و صداش توی اون پارکینگ بزرگ اکو شه. با وجود اینکه بیش از حد توی سرش درد میکشید، اما دستاش آهنگو درست میزدن. چشماشو بسته بود و با تمام وجودش نت هارو روی اون درام سفید پیاده میکرد. وسطای آهنگ بیخیال شد، نه چون خودش میخواست، چون زور گریه اجازه نمیداد بیشتر از خم شدن سر جاش و محکم فشار دادن دستاش حرکت دیگه ای بکنه.
بلند فریاد زد:خوش به حال تو! خوش به حال تو! مطمئنم خیلی خوشحالی، مگه نه؟ منم نشستم پشت درامم و دارم گریه میکنم، خدای من خیلی حالم بده!
از جاش بلند شدو چوبهای درامش رو به گوشه ای نامعلوم پرت کردو سمت آینه ای رفت که نزدیک به در آویزون کرده بود. نگاهی به چشمای قرمز، لب های زخم شده، گونه های کبود و موهای نامرتبش انداخت، پلکاشو بست و خندید. به دختری که توی آینه میدید خندید. چشماشو باز کرد و دوباره به اون دختر نگاه کرد. سرشو خم کردو گفت:چیه، میخوای تا ابد همینجوری بگذرونی؟ میخوای تا ابد توی تختت بشینیو گریه کنیو دست به غذا نزنی؟ اوه خدای من این خیلی کسل کنندست!
نگاهشو از آینه گرفت و به میزی که کمی کنار تر بود نگاه کرد، پارکینگی که توش بود عملا محل زندگیش به حساب میومد. روی اون میز، صفحه شطرنجی بود که مهره ها هنوز از آخرین باری که باهاشون بازی شده بود جمع نشده بودن. خم شد و مهره وزیر سیاه رو برداشت، توی دستش چرخوندش و اجازه داد بین انگشتاش سر بخوره و جا به جا شه. گفت:من وزیرمو قربانی کردم، و تو فکر کردی بردی، حمله کردیو به خودت جرات دادی تا نزدیک شاهم بشی،
لحنش تغییر کردو ترسناک تر شد. مثل شخصیتای منفی انیمه ها، مثل همونایی که دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن مهره وزیر رو بالا آورد و دقیق تر نگاهش کرد. ادامه داد:ولی تو مهره های سفیدو داشتی، حرکت اول مال تو بود، و الان وقتشه من حرکت آخرو انجام بدم.
مهره وزیرش رو سمت آینه پرت کرد. آینه شکست و تیکه هاش همراه با وزیر سیاه روی زمین ریخت. دختر روی زانو هاش نشست، چشمای انتقام جوی تاریکش الان دیگه ناراحت نبودن، توی یکی از تیکه ها به خودش خیره شد. زمزمه کرد:تو فکر کردی بردی، اما هیچوقت به پیاده ای که پشت سرت بود توجه نکردی..!
+به این حرکت که وزیر رو قربانی میکنن برای برد؛ میگن گامبی وزیر؛ اگه سریال کویینز گامبیت رو دیده باشین بیشتر باهاش آشنایین.
++انتخاب اینکه مخاطب شخصیت اصلی کی بود رو به عهده خودتون میزارم، میتونه حتی یه دشمن قدیمی یا اکس باشه، ایده خودم کسی بود که اذیتش میکردو یه جورایی مدام خوردش میکرد~~
با لحن سرد اما محترمانه ای به مسئول پشت پیشخون گفت. پیشخدمت، با دیدن اون مرد جوون رو به روش شوکه شد، مرد، چشمای آبی کمرنگی داشت، اونقدر که به سفیدی میزدند اما در عین حال زیبایی خیره کننده ای داشتند. پیشخدمت بله ای گفت و بعد از اعلام کردن قیمت، مقداری چای از قوری خاکستری توی فنجون سفید ریخت. کمی آب جوش اضافه کرد و بعد از گذاشتن بسته های شکر و قاشق نقره ای کنارش، سینی رو روی میز گذاشت. توی این مدت، مرد کارت کشیده بود و رسید رو تحویل پیشخدمت داد. سینی رو برداشت و ناخوداگاه سمت همون میز دونفره گوشه کافه که صندلی هاش برای مدتها خاطره های اون مرد با چشمهای آبی رو به دوش کشیده بودن رفت و نشست. انگشتایی که از سرما کبود شده بودن رو روی لبه لیوان کشید و بعد دور فنجون حصار دستاش رو محکم کرد تا اثر سرمای بیرون با گرمای دلچسب چای خنثی شه. به بخار سفید رنگی که از اون مایع تیره بلند میشد نگاه کرد و به آرومی زمزمه کرد:این تو بودی که چای دوست داشتی، نه من.
جرعه ای از مایع داغ توی فنجون نوشید که با شنیدن صدایی سرش رو بالا آورد. همون پیشخدمت بود:شیفتم تموم شده اما تو به نظر واقعا غمگین میای. نمیدونم چی بهت گذشته اما شاید حرف زدن با یه غریبه بتونه کمکت کنه.
کمی مکث کرد و وقتی مخالفتی از اون مرد ندید گفت:میتونم بشینم؟
مرد به آرومی سرش رو تکون داد. اون دختر لبخندی زد و نشست:من لانا ام. اسم تو چیه؟
مرد با ملایمت و لحنی که تلاش میکرد صمیمی باشه جواب داد:فلیکس.
لانا به نرمی خندید:چشمای آبرنگی داری فلیکس.
فلیکس لبخند تلخی زد:جالبه، قبل از تو یه نفر دیگه هم اینو بهم گفته بود.
لانا مرموزانه گفت:و همون فرد، کسیه که باعث شده احساسات الانت رو داشته باشی؟
فلیکس، کمی شاید خشن، گفت:همیشه همینجوری از زیر زبون کسایی که تازه دیدیشون حرف میکشی؟
لانا دوباره خندید:میشه گفت.
فلیکس چند لحظه ای ساکت موند و بعد گفت:درست حدس زدی. اگه بگم چقدر دلم براش تنگ شده باز هم نمیتونم اندازه دلتنگیمو نشون بدم.
کمی از چای نوشید و با صدایی که لرزشش محسوس بود گفت:مدتهاست درموردش حرف نزدم، اقرار به اینکه هنوز توی گذشته زندگی میکنم حس عجیبی داره.
لانا سرشو تکون داد:میفهممت. دوست داری درموردش حرف بزنی؟
فلیکس اول چیزی نگفت. لانا دوباره جوری که ذهن فلیکسو خونده باشه محتاط پرسید:شما، همو دوست داشتین؟
فلیکس برای اولین بار از وقتی که با لانا حرف زده بود خندید:فکر نکنم گفتنش به تو ضرری داشته باشه، شاید هم باعث شه بزرگیش توی سرم کم شه. جمله من عاشق هیونجین بودم الان اونقدر ها هم دور به نظر نمیاد.
دوباره جرعه ای از چای توی لیوانش نوشید. لیوان رو پایین گذاشت، انگشتای کبودش الان دوباره به رنگ پوست برگشته بودن. میدونست اگه همه ساکت باشن، میتونه صدای تپش قلبش، صدای نفس کشیدنش و نیاز به اکسیژن تمام سلول هاش رو بشنوه و حس کنه. فکر کردن به این چیزا، بهش احساس زنده بودن بخشید. خون توی رگ هاش حرکت میکرد و لانا، کسی که انگار از سمت کائنات فرستاده شده بود تا فلیکس رو از منجلاب افکارش نجات بده با آرامش و صبر بهش خیره بود. نفس عمیقی کشید:اسمش هیونجینه. ما هردومون دانشجوی هنر بودیم. اون انگشتای جادویی داشت، با یه مداد ساده میتونست به خط های روی کاغذش جون ببخشه و تبدیلشون کنه به یه نقاشی حرفه ای از هرچیزی که اون لحظه فکرشو درگیر کرده بود.
توی خاطره ها فرو رفته بود و الان که شروع به حرف زدن کرده بود دیگه نمیتونست تمومش کنه. ادامه داد:در مورد جزئیاتش زیاد حرف نمیزنم، ما فقط عاشق بودیم. مثل قطب های مخالف، به تک تک ویژگی های هم جذب میشدیم.
لانا توی سکوتی که فلیکس بعد از این جمله ها بینشون به وجود آورد پرسید:پس، چی شد؟ اگه عاشق بودین، چرا دیگه نیستین؟
فلیکس که صداش بیشتر از قبل میلرزید جواب داد:عشق دوران جوونی، زیاد دووم نمیاره لانا. حتی با اینکه اون مثل بهشت بود باز هم تاثیری توی محکم موندن رابطه مون نداشت. ما فقط جدا شدیم. چیزی که درمورد عشق فکر میکردیم، باهمدیگه فرق داشتن. جای زخم اون رابطه ای که آسیب هاش ناخوداگاه بودن و هر دو طرف تلاش میکردن تا از بینش ببرن اما واقعیت فقط باهم بودنشون بود میسوزه و تا ابد و یکمین روز زندگیم باقی میمونه. نمیدونم اون هم این حسو داره یا نه، ما مدتهاست که دیگه همو ندیدیم. ما فقط جوون تر از اون بودیم که بزرگی عشقو درک کنیم. سنمون کمتر از اونی بود که بهم آسیب نزنیم. شاید هم میدونستیم، هردومون میدونستیم که تهش دردناک تموم میشه اما فقط میخواستیم از مسیر لذت ببریم. چرا که نه؟ تهش اونقدر ها هم قشنگ و خوشحال تموم نشد، اما خاطره های خوبی که باهمدیگه ساختیم توی سرمن و به جای اینکه احساس خوبی بهم بدن باعث میشن فکر کنم کجای راهو اشتباه رفتیم و دوباره به جواب قبلیم میرسم، شاید اگه دیرتر باهم آشنا میشدیم این اتفاق نمیفتاد.
لانا حرفی نزد. سکوت اون لحظه پر از آرامش بود. بعد از چند دقیقه، لانا با لبخند مهربونی گفت:زیاد اینجا میومدین درسته؟
فلیکس با تکون دادن سرش تایید کرد. لانا گفت:چند روز پیش، یه پسر دیگه اینجا اومد. موهای مشکی بلندی داشت و یه کیف همراهش بود که پر از کاغذای طراحی بودن. آمریکانوشو گرفت و اومد دقیقا سر همین میز نشست، اونم مثل تو پر از غم بود. اومدم باهاش حرف بزنم، از فلیکسی گفت که یه زمانی دیوانه وار عاشقش بوده، ولی از هم جدا شدن چون سنشون کمتر از درک عشق بود. ازش پرسیدم هنوزم عاشقشی؟ از کیفش کاغذ هارو در آورد و همشون طرح هایی از چشمای آبی کمرنگی که با آبرنگ پر شده بودن رو روی خودشون داشتن. بهم گفت اگه هنوز عاشقش نبود سعی نمیکرد چشماشو ببنده و جزئیات صورتشو به یاد بیاره.
فلیکس شوکه بود. لانا ادامه داد:اون روز، فکر میکردم یه داستان جالب شنیدم، از یه عروسک پارچه ای که باد عروسک همراهش رو با خودش برده یه جای دور، تا اینکه امروز سرمو بالا آوردم و همون چشمارو جلوم دیدم. غمگین بودی فلیکس، اومدم تا باهات حرف بزنم و ببینم چی تورو به اینجا کشونده که دیدم اونیکی عروسک رو پیدا کردم، عروسکی که از بس توی کوچه ها دنبال خاطراتش قدم زده بود انگشتاش کبود شده بودن، عروسکی که با آخرین امیدش اومده بود جایی که پر از عشق بین خودش و کسی که یه زمانی تمام دنیاش بود تا نوشیدنی مورد علاقه اونو بگیره و با گرم کردن دستاش، توی لایه لایه افکارش فرو بره.
فلیکس باز هم چیزی نگفت. لانا، از جیبش یه تیکه کاغذ در آورد و جلوی فلیکس گذاشت:فکر کنم الان دیگه اونقدر بزرگ شده باشین که یاد بگیرین چجوری بهم آسیب نزنین، این عشق پاک حیفه فلیکس. شمارشو گرفتم، بهش گفتم اگه عروسکشو پیدا کردم بهش خبر میدم که بیادو از دور نگاهش کنه ولی شما مال دور از هم بودن نیستین، اگه اون موقع زخمایی که روی قلب هم میزاشتین عمیق و دردناک بودن، الان وقتشه روی اون زخما رو با پارچه ای که لبریز از احساساتتونه ببندین، بهش زنگ بزن فلیکس. بزار اونم بدونه چقدر دلتنگشی.
فلیکس شماره رو گرفت، دستاش میلرزیدن. زمزمه کرد:خدا تورو فرستاده تا فرشته نجات زندگی من باشی لانا؟
لانا خندید:برای جبرانش، میتونی بهم اجازه بدی از روی داستانتون آهنگ بنویسم؟
+لانا درواقع منظورم همون لانا دل ری بود..:)
++حسش..امیدوارم براتون واضح بوده باشه..تا به حال پیش نیومده بود انقدر عاشق یکی از نوشته هام باشم..
کتابی که دنبالش بود رو پیدا کرد و از توی قفسه برش داشت. ورقش زد تا بوی برگه های دست نخورده رو به سینه هاش ببره، این بو روحش رو جلا میداد. روی صندلی های وسط سالن نشست، شب بود و به جز یه نور کوچیک هیچی اون کتابخونه بزرگ و مرموز رو روشن نمیکرد و کی بود که از این وضع شکایت کنه؟ به هر حال مارک حس میکرد توی شب زیبایی اون قفسه های پر از کتاب بیشتر میشه و اشتیاقش برای خوندن تک تک اون کتابا بیشتر فوران میکرد. برای چندمین بار سلیقه شاهزاده جوون رو برای کتابخونه ش تحسین کرد، هر کتابی اونجا نبود و با اینکه شاهزاده حتی یک بار هم اونارو ورق نزده بود اما همشون سبک خاصی داشتن، درست شبیه چیزی که مارک می پسندید. مارک تنها کسی بود که شاهزاده رو جوری که واقعا هست دیده بود. خب، هرکسی یه دیوار نامرئی دور خودش داشت، اما یوتا درونگرا تر از هر آدمی بود که مارک تا به حال دیده بود. ورود به حریم امنش سخت بود و معمولا زیاد با بقیه حرف نمیزد. درست برعکس مارک، محافظ شخصیش. و طبیعی بود که بعد از شناختن شاهزاده شیفته افکارش بشی و وقتی برای مدت طولانی باهات حرف میزنه ستاره ها توی چشمات بدرخشن. مارک میدونست پاشو فرا تر از حدی که باید گذاشته، اما به خودش تلقین میکرد حسی بین خودش و یوتا وجود نداره. مگه میشه؟ خوشحالی وقتی که اسمشو صدا میزنه طبیعی بود، چشمای اون پسر مثل هر آدم دیگه ای بودن، هزار تا نویسنده دیگه توی دنیا بود و یوتا با نوشته های کوتاه مرموزش فرقی با بقیه نداشت، ولی یه حس لجباز ته مغزش یادآوری میکرد اینطور نیستو اون پروانه ها فقط برای یوتا به پرواز در میان، و این برای مارک ترسناک بود. با این حال، هرشب به کتابخونه یوتا میومد. مارک به معنای واقعی کلمه عاشق کتاب خوندن بود. غرق شدن توی یه دنیای دیگه باعث میشدن یادش بره کیه و کجاست، و کمکش میکرد تا چیزایی که خواهانشونه، میخواد فراموش کنه یا ازشون متنفره یه جا بره کنار. خدای من، کتاب برای مارک مثل مخدر بود. به عنوان کتابش نگاه کرد و زیرلب زمزمه ـش کرد. بازش کردو بالا آوردش تا ورق بزنه که چند تا برگه کوچیک از لا به لای صفحه ها پایین افتاد. با تعجب کتاب رو بست و برگه هارو برداشت. خط یوتا روشون مارک رو ترسوند. به آرومی اون برگه های تا شده رو جمع کرد و قبل از اینکه بخواد به جای قبلی برشون گردونه لحظه ای صبر کردو اون مکث پر از شک و وسوسه بود. اما قبل از اینکه بخواد کاری کنه صدایی شنید که متوقفش کرد:پس پیداشون کردی.
از جاش بلند شد و برگشت:یوتا سان.
یوتا به آرومی سمتش اومد:اینجا گوشه دنج من هم هست. تا الان، هیچکدوم از اینارو حتی ورق هم نزده بودم اما از وقتی که میبینم هرشب میای اینجا، کتابایی که انتخاب میکردی رو میخوندم.
مارک زمزمه کرد:میدونم که نباید بی خبر میومدم-
یوتا انگشتاشو روی لبای مارک گذاشت:هیس، اشکالی نداره. تو محافظ منی، هرجای این قصر میتونی بری.
یوتا از اون آدمایی بود که بدون هیچ تلاش خاصی کاری میکرد تمام نگاها روش برگرده. حتی یه حرکت کوچیک همه رو روی خودش زوم میکرد. اما فقط مارک بود که میدونست شاهزاده اگه خودش میخواست میتونست صد برابر نفس گیر تر باشه. یوتا از توجهی که روش بود متنفر بود و طبیعی بود که فقط مارک ساید مخفیش رو دیده باشه. مثل اون لحظه که از قصد کاری کرد تا قلب مارک وایسه بدون اینکه خودش بدونه، یا شایدم میدونست؟
روی صندلی جلوی مارک نشست و برگه هارو از دستش گرفت:مخاطب همشون خودتی، اما بهت توصیه میکنم نخونیشون. نوشته هام نسبت به الان خیلی سطحی بودن، اوه، میتونی بشینی.
مارک با کنجکاوی پرسید:در مورد چین؟
یوتا بی تفاوت گفت:درمورد اینکه چقدر نگاه کردن بهتو دوست دارم و این حرفا، خدای من خیلی خجالت آوره.
خنده آرومی کرد:نوشتنش راحت تر از گفتنشه.
مارک سعی کرد خودش رو آروم نگه داره:نگاه کردن به من؟ فکر کنم برعکس باشه، چون شاید منم که نگاه کردن بهت رو دوست دارم.
یوتا در جواب سوال اول مارک اوهومی گفت و با خودکاری که معلوم نبود از کجا آورده بود کف دست مارک کلمه "my dear" رو نوشت. بعد سرشو بالا آورد و گفت:به نوشته هام میخوره آدم احساسی ای باشم؟
مارک تایید کرد. یوتا لبخند زد:اینجوری نیستم. برای همین، اگه بخوام بهت بگم چقدر روم تاثیر گذاشتی و باعث شدی کم کم عاشقت بشم بعید میدونم بتونم کلمه های درستی رو انتخاب کنم. مون شغی، فقط وقتی میفهمی چقدر عاشقی که بزاری از لای دستات سر بخوره و بره، اما فکر نکنم به خودم جرات اینو بدم که یه روز از دستت بدم. پس فقط بزار بدون توجه به اینکه شاهزاده به دنیا اومدم و مجبورم با قوانین ترسناکشون زندگی کنم تا وقتی که اونقدر شجاع بشم که برات بجنگم دوستت داشته باشم. منو شاهزاده نبین مارک، منو فقط یه نویسنده ببین که عاشق کسی شده که نوشته هاشو میخونه. افتخار جنگیدن برات رو بهم میدی؟
+خیلی ناپیوسته نوشته شد"-" دوستش ندارم ایش"-" یه سناریو دیگه از یومارک باید بنویسم اصن-
قدم هاش جوری بودن که انگار خودشو به زحمت روی زمین میکشید. وزن احساساتش، سنگین تر از هرچیز روی شونه هاش افتاده بود و نمیزاشت سرشو بلند کنه. حس میکرد لیاقت اینکه بخواد دنیا رو واضح ببینه نداره. دنیا؟ مگه دنیاییم بود؟
اون پشت بوم سرد و نیمه تاریک فراری دهنده همه بود، و دقیقا برای همین ووسوک فکر میکرد بهترین پناهشه. ووسوکی که حتی برای خودش هم نمونده بود، چه برسه به بقیه.
آخرین خاطره هاش با کسایی که یه روزی کل دنیاش بودن تمام ذهنشو گرفتو زودتر از چیزی که تصورشو میکرد چشماش سوختن. اما دیگه اشکی برای گریه نمونده بود. اون اکیپ فراری طرد شده، فقط همو داشتن.
اولین نفر هیوجونگ بود، خودشو فدا کرد برای گروه، جلوی رگبار تیر وایساد و حتی فرصت نکرد جمله های آخرشو بگه. دوستتون داشتمی زمزمه کردو همه چی تموم شد.
هویی و جینهو بعد از هیوجونگ شکستن. هویی کسی بود که اون ده تارو دور هم جمع کرد. وقتی پلیسا گرفتنش، با چشمای خیس از اشکش گفت:متاسفم که نتونستم کنار هم نگهمون دارم.
جینهو سعی کرد هوییو از دست اون مامور های مشکی پوش نجات بده اما تیر آخر مستقیم توی قفسه سینه ش خورد و قلب کوچیکشو متلاشی کرد. گردنبند نقره ایش، خونی روی زمین افتاد.
شینوون و هونگسوک سعی کردن از کوچیکترا محافظت کنن اما درست وقتی که مطمئن بودن همه چیز بلاخره خوب شده، توی موقعیتی قرار گرفتن که مجبور بودن برن. هونگسوک گردنبند جینهو رو توی دستای چانگکو گذاشتو زیرلب گفت:هیونگ بهمون اعتماد داشت. منم بهت اعتماد دارم. آخرین امیدمون، ازش محافظت کن.
لشکر زامبیا بیشترو بیشتر میشدن. اون مامورای مشکی، دنبال یکی از اون ده نفر بودن، یکی که میتونست همه رو نجات بده. اون با بقیه فرق داشت، اگه میگرفتنش، اگه تحقیقاتیو روش انجام میدادن که شاید فرصت زندگیو از اون پسر کوچولو میگرفت، شاید میتونستن همه رو نجات بدن. یکیو فدای بقیه کن، این همیشه قانون طبیعت بوده. اما شینوون قبل از اینکه به دست یکی از اون زامبیا کشته بشه با صدای بلندی گفت:بقیه مهم نیستن، من نمیزارم تو دست اونا بری، نمیزارم برای یه احتمال کوچیک درد بکشی!
بعدی کینو بود، کینویی که هیچوقت کسی فکر نمیکرد خودشو فدا کنه اما کرد، گردنبند جینهو رو پرت کرد سمتشون و یوتو توی هوا گرفتش. ینان نتونست مردن کینو رو ببینه. قبل از اینکه کشته بشه، خیلی از اون مامورهای مشکی پوش رو هم با خودش کشت.
و فقط ووسوک و یوتو موندن. یوتو وقتی تمام تفنگا سمتشون نشونه رفت خودشو سپر ووسوک کردو قبل از اینکه به بقیه دوستاشون بپیونده چیزیو گفت که مدتها نگفته بود. یوتو ووسوک رو دوست داشت.
و ووسوکی که دوستاش و عشق زندگیش رو از دست داده بود روی پشت بوم وایساده بود و به شهر زیر پاش نگاه میکرد. صدای جیغ مردمی که به دست زامبیا شکار میشدن بیشتر از قبل اذیتش میکرد. ووسوک میتونست،شاید اون احتمال کوچیک، بلاخره جواب میداد. ووسوک کسی بود که داروی اون جماعتو از لحظه تولدش تو وجودش داشت و گذاشت 9 نفر به خاطرش بمیرن، گردنبند جینهو رو بین دستاش فشار میداد. بالا آوردش، روی گردنبند، یه سنگ سرمه ای بود. جینهو همیشه میگفت اونا سرمه این، شفاف، و مرموز. اون گردنبند آخرین چیزی بود که از دوستاش داشت. صدای پای اون مامور هارو میشنید که بالا میومدن. گردنبندو بین دستاش محکم تر گرفت. ووسوک هرچقدرم که رها شده بود، بازم توی اون جمع بود. ووسوک از لحظه اول میدونست قصد اون مامورا نجات بشر نیست، اونا فقط قصد داشتن آدمای مهمی که از بالای برجاشون مردن جمعیتو تماشا میکردنو نجات بدن. ووسوک قرار نبود خودشو تحویل اونا بده. وقتی بلاخره مامور ها تونستن ببیننش، لبخند زد. خودشو به عقب پرت کردو از بالای اون برج بلند سقوط کرد و چقدر لذت بخش بود دیدن اون مامورایی که آخرین امیدشونم از دست داده بودن. ووسوک قبل از اینکه به زمین برخورد کنه، زمزمه کرد:دارم میام پیشتون..منتظرم باشین.
با قدمای لرزون جلو رفت. باد لا به لای موهاش میپیچید و باعث میشد احساس سرما کنه، سرما! این حس بهش میگفت هنوز زندهستو عصب هاش پیام میفرستن، این فکر باعث شد لبخند تلخی روی لب هاش شکل بگیره و به این فکر کنه که این آخرین باریه که سردش میشه. دستشو به لبه پل تکیه داد و به رودخونه زیر پل که با سرعت رد میشد و انعکاس هلال ماه توش میفتاد نگاه کرد. همیشه آرزو داشت توی آب و درحال غرق شدن بمیره، دلش میخواست نفسای آخرش، آروم آروم پایین رفتن و لحظه ای که چشماش دیگه جز سیاهی نمیبینه رو با تک تک سلول هاش حس کنه، میخواست خودش به دست خودش زندگی رو از قلب کوچیکش که سیاه بود از تمام قضاوت ها و حرفا بگیره. چقدر میخواست معطل شه؟ تا کی قرار بود اونجا وایسه و فکرای فلسفی کنه و خاطره های تلخ و تاریکش ذهنشو پر کنن؟ وویونگ تصمیمشو گرفته بود، و قرار نبود چیزی عوضش کنه. وویونگ میخواست بمیره. اما خب، بعضی وقتا معجزه ها درست وقتی که فکر میکنی خبری ازشون نمیشه پیدا میشن. درست توی لحظه آخر، دستایی محکم بغلش کردن و عقب کشیدنش. صدای محکمی که وویونگ انتظار نداشت بشنوه زیر گوشش زمزمه کرد:وو، خواهش میکنم.. وویونگ سرش پایین بودو موهاش صورتشو پوشونده بودن. بلند گفت:ولم کن سان! من دیگه نمیتونم، دیگه تاب زنده موندنو ندارم! ناخوداگاه اشکاش ریختن:هیچکس، دیگه هیچکس به من نیاز نداره سان! سان هنوز وویونگو توی بغلش گرفته بود، بلند تر از صدای گریه وویونگ گفت:هیچکس وو؟ هیچکس؟ وویونگ سرشو بالا آورد:خونوادهم ولم کردن که توی تنهایی بمیرم، تنها دوستم بهم پشت کردو رفت، نفس کشیدنم توی دنیا فقط هدر دادن اکسیژنه سان، همونجوری که اون زن تو چشمام زل زدو گفت یه پسر گناهکار متوهم نمیخواد، ولم کن سان، رفتن من تاثیری روی آبی بودن آسمون نداره! سان تونست وویونگ درحال تقلا رو محکم نگه داره، وقتی بلاخره فهمید ول کردنش مشکلی نداره حلقه دستاشو شل تر کرد. محکم شونه های وویونگو گرفت و چرخوندش تا صورت هاشون رو به روی هم قرار بگیره. گفت:کوتاهی منه وو، کوتاهی منه که هیچوقت نتونستم اسم دوست رو برات یدک بکشم، هیچوقت نتونستم بهت بگم مهم نیست گناهکار باشی یا نه، به پای تمام گناهات میمونم، زنده بمون وو، نمیشه برای آدمای مرده دل سوزوند، نمیشه بهشون کمک کرد، اونا اهمیت نمیدن وویونگی خودشو توی رودخونه پرت کرده یا نه، ولی مرده ها هیچوقت نمیتونن داستانشونو بگن، آدما هیچوقت نمیتونن به مرده ها بگن چقدر عاشقشونن، چقدر شیفته حرکاتشونن، مرده ها نمیتونن درمورد قرصای ضد افسردگیشون شوخی کنن، چشمای مرده ها مثل دوتا تیله شفاف نمیدرخشه، کسی برای مرده ها دلسوزی نمیکنه وو، کسی مرده هارو نجات نمیده، ولی زنده هارو چرا! وویونگ ساکت به سان خیره بود، سانی که هیچوقت حرف نمیزدو همیشه از گوشه کلاس بهش نگاه میکرد، سانی که وویونگو گیج تر میکرد و فکر کردن بهش از اون قرصا بیشتر بهش احساس شادی میداد. سان ادامه داد:وو، میدونم چی کشیدی، و کاملا درکت میکنم اگه بخوای بری، ولی، صبر کن بشنوی چقدر عاشقتمو بعدش برو، وویونگ زمزمه کرد:تو..عاشق منی؟ سان لبخند زد:هیچوقت جراتشو نداشتم که چیزی بگم. وویونگ خنده آرومی کرد، احتمالا تاثیر قرصا بود. گفت:پا به پای گناهمون میمونی سان؟ سان به چشمای وویونگ نگاه کرد. حرفاشون از چشماشون خونده میشد. زیرلب گفت:میمونم.
+خاص ترین ایده ایه که تا به حال نوشتم! دوستش دارم~
همونجوری که از عنوان مشخصه، این پست درمورد آرکی تایپ یا الگوهای کهنه. آرکیتایپا بیشتر به رفتار آدما توی روابطشون ربط داره ولی اخلاقای روزمره شون رو هم شامل میشه. تایپ ها از روی خدایان یونان برداشته شدن و به واقعیت اونا هم مرتبط هستن=)
از اونجایی که واقعا زیادن توی دوتا پارت براتون دونه دونه شو توضیح میدمD: و اینکه آها منبعم چنل سایه پروف ـه و چیزایی که از حرفای سایه فهمیدمو دارم توضیح میدم براتون*-*
دستشو روی صورتش کشید، پایین آورد و با دیدن خیسیش لبخند محوی زد که بود و نبودش فرقی نداشت. قفل گوشیش رو باز کرد و به صفحه چتش با اون برای چندمین بار توی دقیقه های گذشته خیره شد. کیبوردش رو بالا آورد. “هویی، میخوام یه چیزی بهت بگم” پاکش کرد. “حرف بزنیم؟” پاکش کرد. “دلم برات تنگ شده” پاکش کرد. “اگه بهت یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟” پاکش کرد. زیرلب گفت:فقط بگو و بفرستش. “هویی، من بهت نیاز دارم” “هویی، چجوری نبودنت اینجوری قلبمو به آتیش میکشه؟” “هویی، میدونم که شاید همه چیو خراب کنم.” “هویی، من دوستت دارم.” پاکش کرد. دوباره نوشت و پاکش کرد. بغض دوباره گلوشو گرفت. “دلم برات تنگ شده عوضی، کجای دنیا باید پیدات کنم؟” پاکش کرد. “بهت نیاز دارم، به حس کردن نفسات نیاز دارم، به حرفای آرامش بخشت نیاز دارم، هویی، کجایی؟” پاکش کرد. “میدونم که هیچوقت نمیتونم بهت بگم چقدر عاشقتم، میترسم هویی، میترسم از دستت بدم، میترسم همین بودن کوتاهت برام رویا شه و نمیدونی هویی، نمیدونی که نفس کشیدن بدون تو چقدر دردناکه.” پاکش کرد و هق هقش دوباره شروع شد. دلش میخواست شهامتشو داشته باشه که یه روز همه چیو بگه و دیگه نگران نباشه. به صفحه گوشیش نگاه کرد و حتی از زیر پرده تار اشک اون کلمه ایز تایپینگ کوچولو رو زیر اسم هویی دید. “جینهو، دلم برات تنگ شده.” “جینهو، تایپ میکنم و از اول مینویسم و نمیدونم چی باید بگم.” کیبوردشو دوباره بالا آورد. “فقط بهم بگو.” پیام بعدی غافلگیرش کرد. “در خونتو باز کن.” از جاش بلند شدو سمت در رفت. چند ثانیه بعد، خودشو توی بغل هویی رها کرده بود. باورش نمیشد واقعیه. واقعیه؟ رویا نیست؟ هوییای که چندین ماه کسی نمیدونست کجاست، الان دستاشو دور کمرش حلقه کرده بود و صدای ضربان قلبش به گوش جینهویی میرسید که دلتنگ شنیدن یک کلمه با صدای هویی بود؟ نفس عمیقی کشید. زمزمه کرد:عطرت هنوزم همونه. هویی سرشو تکون داد:میخوای حرفمو بشنوی؟ جینهو از بغل هویی دل کند، با چشمای خیسش نگاهش کردو از همون چشما میشد انتظارشو خوند. هویی زمزمه کرد:دیگه خبری از نوشتنو پاک کردن نیست. با صدای بلند تری ادامه داد:رفتم جینهو، رفتم چون میدونستم موندنم به دوستامون، به خونوادم و از همه بیشتر، به تو آسیب میزنه. رفتم چون نمیخواستم حرفایی بزنم که باعث شم اتفاقی براتون بیفته، رفتم چون فکر میکردم نبودنم کنار تو باعث میشه یادم بره چقدر توی ذهنم میریو میای. گفت:جینهو، فرشته نجات زندگی هویی، من دوستت دارم، دوستت دارم، و میترسم که چقدر دوستت دارم چون گفتنش میتونه دوستی عمیقمونو جوری بهم بریزه که نشه تیکه های شکستشو بهم چسبوند. جینهو لبخند زد. برای اولین بار از وقتی هویی رفته بود چشماشم خندیدن. برق زدن ولی نه به خاطر اشکایی که قبل از اون روتین هر روزش بودن. گفت:جای تمام وقتایی که نوشتم و پاک کردم و نوشتم و پاک کردم دوستت دارم هویی. منم همینطور، منم همینطور، حتی بیشتر.
+ازش خوشم نمیاد. مهم نیس چی بهم بگین که میزنمتو این حرفا ازش حس خوبی نمیگیرم. انی وی..آی هوپ یو لایک ایت~
شاهزاده نگاه سریعی به دوطرف انداخت و با مطمئن شدن از اینکه کسی نگاهش نمیکنه سریع بیرون رفت. سمت اسب سیاهش رفتو بعد از نوازش کردنش سوارش شد و بعد با نهایت سرعت به بیرون قصر حرکت کرد. به هر حال، جیم شدناش از تمرین و شیطنتای یهوییش برای تمام ساکنین اون عمارت منظم عادی شده بودو کسی حس نمیکرد یه جای کار می لنگه. شاهزاده با لباسای تمام سفیدش جلوی چشم نگهبانا بیرون میرفت و هیچکس نمیدیدش. به دروازه مخفی زنگ زده ای رسید که هنوز هم شکوه خودشو داشت. از اسبش پیاده شدو افسار رو به دستش گرفتو دروازه رو باز کرد. نفس عمیقی کشید تا عطر شکوفه های گیلاسش رو به سینه ش ببره. خرگوش کوچولوی آبی رنگش که از ملکه بیشتر براش مادری کرده بود این راه مخفیو براش ساخته بود، و شاهزاده سفید هربار که فرار میکرد به اونجا پناه میاورد. اما اون روز دلیل دیگه ای برای پیچوندن آدمای منظم و قانونمند عمارت داشت، دختر آبیش بین لوندرا نشسته بودو آروم نوازششون میکرد. شاهزاده جلو رفت و صداش کرد، دختر آبی چرخید سمتش. هردوشون لبخند زدن. شاهزاده برای خوشحال کردن اون دختر اونم توی روزی که سالها قبلش به دنیا اومده بود هرکاری میکرد، حتی ناپدید شدن از جلوی چشمای پادشاه.
---
آهنگ 11:11 ته یون رو پلی کردو سمت آشپزخونه رفت تا برای خودش یه لیوان نسکافه درست کنه. درحالی که دستای همیشه سردشو داغی لیوانش گرم میکرد پشت میزش نشست و لپتاپشو باز کرد. جرعه ای از اون مایع دلچسب نوشید و شروع به تایپ کردن داستانی کرد که احتمالا توی دنیای موازیشون اتفاق افتاده بود، داستانی که شاهزاده سفید و دختر آبی ایو داشت که تا ابد باهم میموندن.
---
تولدت مبارک فرشته کوچولو:) مونلایتم، آرزوی روزای خوبیو برات دارم که بتونی از ته دلت بخندی جوری که صدات به گوش آسمونم برسه، شاهزاده همیشه اینجاست برای تو~
+به ساعت انتشار پست دقت کنین:>
++آهنگ اول پست اولین آهنگیه که از ته یون شنیدم، اون موقع هنوز درست حسابی اسم خودمو سوان نزاشته بودمو میخواستم سولوهاشو گوش بدمو اول همه 11:11 رو گوش دادم...خیلی قشنگه:")
از دور میبینمت که با بقیه حرف میزنی و میخندی، خنده هات خیلی قشنگن، چشمات برق میزنن و از ته دل لبخند میزنی، با هربار که میخندی بیشتر از قبل دلم میخواد تنها موسیقی زندگیم صداشون باشه. منو میبینی و با هیجان صدام میکنی. اسمم، وقتی با صدای تو و جوری که کلمه ها رو ادا میکنی میشنومش عاشقش میشم، ازت خواسته بودم با اسم مستعاری که به بقیه گفتم صدام نکنی و قبول کردی و منو مست شنیدن اسمم با صدای خودت کردی، میرم پیشتون، دستاتو میندازی دور گردنم، دستات خود جادوئن، لمس شدن توسطشون ستاره هارو برام میاره، موهای بلند مشکی رنگت زیر نور برق میزننو مثل یه اقیانوس مشکی منو تو خودشون غرق میکنن، چتریات توی صورتت پخش شده، آروم کنار میزنمشون تا چشماتو ببینم، اون چشمای سبز جادویی که باعث میشن آرزو کنم همیشه بهم خیره باشن اما نیستن، دوباره میخندی و ازم میخوای بهمشون نریزم، جلوت بی دفاع ترینم، مثل گربه ای که چشمش رو به زیبایی شیر دوخته و ازش چشم برنمیداره، به همه میگی دوست بودن با من براش افتخاره و قلبم فشرده میشه، دوست، آره، این جوریه که تو منو میبینی، ولی تو برای من مخاطب تمام نوشته های عاشقانه و نامه های سرشار از دوستت دارم های هرگز فرستاده نشده می، میپرسی چجوری میتونم انقدر زیبا عشقو به تصویر بکشم، دلم میخواد جواب بدم منتظر تو بودن خود عشقه، دلم میخواد بگم چشمای تو ایمان منه و حرفات دینم و خودت خدای من روی زمین اما فقط لبخند میزنم و از تخیل میگم، میگی نوشته هام برات دنیای زیبایین و میخوام از تویی که الهام و وجود تک تکشون بودی بگم اما چیزی نمیگم، من فقط دختری بودم که یه عشق ممنوعه داشت، دستامو میگیری و مجبورم میکنی تا باهات برقصم، آرزو میکنم کسی بودم که بتونه برات کامل باشه اما نیستم، من فقط دختریم که عشق دوست صمیمیش دیوونه ش کرده، چشمات، چشمات پر از حرفای ناگفته ان، صدات زیبا ترین ملودی دنیای منه، و تمام وجودت باورمه، اما ما طرد میشیم زیبای پرستیدنی، اما من تاب ندارم دور از مخاطب حرفات قرار گرفتن بمونم آمور من، میترسم از چشمات سقوط کنم و میدونم که واقعی شدن اگر هام بلندم نمیکنه، از جادوی سبز چشمات میفتمو دیگه بلند نمیشم، من تماما محو توام و این ترسناکه عزیزکم، تو کسیو میخوای که برات بجنگه و من آدمش نیستم مروارید سفیدم، کس دیگه ای تورو به دست میاره و کسی به دختر کوچولویی که با نوشتن عشق و ایمانش زنده مونده توجه نمیکنه، میپرسی به چی فکر میکنم، هیچی آرومی میگمو باهات میرقصم، و هر روزی که با تو سپری شه هیچوقت تموم نمیشه جادوی من، خدای کوچکم، پرسیدنی ترین عشق دنیا، دوستت دارم:)
+درسته که داستانه اما بخش هاییش حس واقعی خودمه..
++یه غم عجیبی داره..نه؟..
+++تازگی زیاد تر از قبل مینویسم، چون زیاد شرایطم اوکی نیست، ممنونم که میخونیدشون~
𝗦𝘁𝗮𝗿𝘁: 𝟗𝟖/𝟎𝟕/𝟎𝟒 کسی که عاشقشی و میتونی بهش تکیه کنی رو کنار خودت نگه دار و هیچوقت از دستش نده، اعضای پنتاگون برای من همین معنی رو دارن! -کانگ کینو
اندر این گوشه خاموش فراموش شده کز دم سردش هر شمعی خاموش شده باد رنگینی در خاطرمن گریه می انگیزد.. ---- انتخاب شماست که یه sad bitch باشین یا یه bad bitch. --- من نه دخترم نه پسر. من نون بربریم. --- چند تا نوجوون روان پریش که دور هم جمع شدیم و داریم صنعت داستان نویسی و فن فیکشن رو به یکی از دلایل بارز خودکشی در نسل خودمون تبدیل میکنیم. --- خود کنکور مظهر پاره شدن در راه زندگیه. --- طراحا اینطوری بودن که: ای بابا ده ساله داریم به یه روش کونشون میذاریم دیگه الگوریتمش دستشون اومده بیاین روشهای نوین گایش رو روشون ازمایش کنیم که برق سه فاز از سرشون بپره و تمام تحلیلای معلما و مشاورا و پیش بینی هاشون کصشر از آب در بیاد. --- من نمیفهمم این سیستم اموزشی چی از کون ما میخواد. حقیقت اینه که مهم نیست تو سال نهمت وارد چه رشتهای میشی، تو در واقع 9 سال قبل با ثبت نام توی یکی از دبستانهای این کشور چه دولتی چه غیردولتی حکم اسارت همه جانبه خودت رو امضا کردی و به آموزش پرورش و سنجش اجازه دادی در هر مکان و زمانی به هر روشی از خجالت ماتحتت در بیاد. --- ملت اون سر دنیا تو ۱۶ سالگی میزان ، بیزنش خودشون رو میزنن، کتاب مینویسن، فیلم بازی میکنن، خودشونو برای کالج اماده میکنن درحالی که به استقلال رسیدن VS ما: نگرانی برای وضعیت بعد کارنامه، برنامه ریختن برای رفتن به ددر و کنکل کردنش ساعت ۴ درحالی که ۴ و ده دیقه قرارمون بوده و غیره: --- وقتی میگیم جدایی دین از سیاست، کسی از فساد و لجام گسیختگی و سکس وسط خیابون حرف نمیزنه. منظور آگاه کردن مردمه و جلوگیری از اینکه با یه سری احکام دینی بتونن روی هر گوه خوری ای کلاه شرعی بذارن و مغزا کوچیکتر بشه. --- من همه ی تابستونا کلی برنامه میچینم خب بعد میبینم تابستون تموم شده و من همینجوری لش کردم توخونه و دریغ از یه کار مفید:) --- ما تو ایران زندگی میکنیم اینجا یا تا ۵۰ سالگی بچه سالی یا در آستانه رسیدن به سن قانونی خصلتهای بزرگسالی توی شخصیتت غالب میشن ^^~