WaterColor eyes

watercolor eyes
euphoria
By lana del rey

Magic Spirit

-یه لیوان چای لطفا.

با لحن سرد اما محترمانه ای به مسئول پشت پیشخون گفت. پیشخدمت، با دیدن اون مرد جوون رو به روش شوکه شد، مرد، چشمای آبی کمرنگی داشت، اونقدر که به سفیدی میزدند اما در عین حال زیبایی خیره کننده ای داشتند. پیشخدمت بله ای گفت و بعد از اعلام کردن قیمت، مقداری چای از قوری خاکستری توی فنجون سفید ریخت. کمی آب جوش اضافه کرد و بعد از گذاشتن بسته های شکر و قاشق نقره ای کنارش، سینی رو روی میز گذاشت. توی این مدت، مرد کارت کشیده بود و رسید رو تحویل پیشخدمت داد. سینی رو برداشت و ناخوداگاه سمت همون میز دونفره گوشه کافه که صندلی هاش برای مدتها خاطره های اون مرد با چشمهای آبی رو به دوش کشیده بودن رفت و نشست. انگشتایی که از سرما کبود شده بودن رو روی لبه لیوان کشید و بعد دور فنجون حصار دستاش رو محکم کرد تا اثر سرمای بیرون با گرمای دلچسب چای خنثی شه. به بخار سفید رنگی که از اون مایع تیره بلند میشد نگاه کرد و به آرومی زمزمه کرد:این تو بودی که چای دوست داشتی، نه من.

جرعه ای از مایع داغ توی فنجون نوشید که با شنیدن صدایی سرش رو بالا آورد. همون پیشخدمت بود:شیفتم تموم شده اما تو به نظر واقعا غمگین میای. نمیدونم چی بهت گذشته اما شاید حرف زدن با یه غریبه بتونه کمکت کنه.

کمی مکث کرد و وقتی مخالفتی از اون مرد ندید گفت:میتونم بشینم؟

مرد به آرومی سرش رو تکون داد. اون دختر لبخندی زد و نشست:من لانا ام. اسم تو چیه؟

مرد با ملایمت و لحنی که تلاش میکرد صمیمی باشه جواب داد:فلیکس.

لانا به نرمی خندید:چشمای آبرنگی داری فلیکس.

فلیکس لبخند تلخی زد:جالبه، قبل از تو یه نفر دیگه هم اینو بهم گفته بود.

لانا مرموزانه گفت:و همون فرد، کسیه که باعث شده احساسات الانت رو داشته باشی؟

فلیکس، کمی شاید خشن، گفت:همیشه همینجوری از زیر زبون کسایی که تازه دیدیشون حرف میکشی؟

لانا دوباره خندید:میشه گفت.

فلیکس چند لحظه ای ساکت موند و بعد گفت:درست حدس زدی. اگه بگم چقدر دلم براش تنگ شده باز هم نمیتونم اندازه دلتنگیمو نشون بدم.

کمی از چای نوشید و با صدایی که لرزشش محسوس بود گفت:مدتهاست درموردش حرف نزدم، اقرار به اینکه هنوز توی گذشته زندگی میکنم حس عجیبی داره.

لانا سرشو تکون داد:میفهممت. دوست داری درموردش حرف بزنی؟

فلیکس اول چیزی نگفت. لانا دوباره جوری که ذهن فلیکسو خونده باشه محتاط پرسید:شما، همو دوست داشتین؟

فلیکس برای اولین بار از وقتی که با لانا حرف زده بود خندید:فکر نکنم گفتنش به تو ضرری داشته باشه، شاید هم باعث شه بزرگیش توی سرم کم شه. جمله من عاشق هیونجین بودم الان اونقدر ها هم دور به نظر نمیاد.

دوباره جرعه ای از چای توی لیوانش نوشید. لیوان رو پایین گذاشت، انگشتای کبودش الان دوباره به رنگ پوست برگشته بودن. میدونست اگه همه ساکت باشن، میتونه صدای تپش قلبش، صدای نفس کشیدنش و نیاز به اکسیژن تمام سلول هاش رو بشنوه و حس کنه. فکر کردن به این چیزا، بهش احساس زنده بودن بخشید. خون توی رگ هاش حرکت میکرد و لانا، کسی که انگار از سمت کائنات فرستاده شده بود تا فلیکس رو از منجلاب افکارش نجات بده با آرامش و صبر بهش خیره بود. نفس عمیقی کشید:اسمش هیونجینه. ما هردومون دانشجوی هنر بودیم. اون انگشتای جادویی داشت، با یه مداد ساده میتونست به خط های روی کاغذش جون ببخشه و تبدیلشون کنه به یه نقاشی حرفه ای از هرچیزی که اون لحظه فکرشو درگیر کرده بود.

توی خاطره ها فرو رفته بود و الان که شروع به حرف زدن کرده بود دیگه نمیتونست تمومش کنه. ادامه داد:در مورد جزئیاتش زیاد حرف نمیزنم، ما فقط عاشق بودیم. مثل قطب های مخالف، به تک تک ویژگی های هم جذب میشدیم.

لانا توی سکوتی که فلیکس بعد از این جمله ها بینشون به وجود آورد پرسید:پس، چی شد؟ اگه عاشق بودین، چرا دیگه نیستین؟

فلیکس که صداش بیشتر از قبل میلرزید جواب داد:عشق دوران جوونی، زیاد دووم نمیاره لانا. حتی با اینکه اون مثل بهشت بود باز هم تاثیری توی محکم موندن رابطه مون نداشت. ما فقط جدا شدیم. چیزی که درمورد عشق فکر میکردیم، باهمدیگه فرق داشتن. جای زخم اون رابطه ای که آسیب هاش ناخوداگاه بودن و هر دو طرف تلاش میکردن تا از بینش ببرن اما واقعیت فقط باهم بودنشون بود میسوزه و تا ابد و یکمین روز زندگیم باقی میمونه. نمیدونم اون هم این حسو داره یا نه، ما مدتهاست که دیگه همو ندیدیم. ما فقط جوون تر از اون بودیم که بزرگی عشقو درک کنیم. سنمون کمتر از اونی بود که بهم آسیب نزنیم. شاید هم میدونستیم، هردومون میدونستیم که تهش دردناک تموم میشه اما فقط میخواستیم از مسیر لذت ببریم. چرا که نه؟ تهش اونقدر ها هم قشنگ و خوشحال تموم نشد، اما خاطره های خوبی که باهمدیگه ساختیم توی سرمن و به جای اینکه احساس خوبی بهم بدن باعث میشن فکر کنم کجای راهو اشتباه رفتیم و دوباره به جواب قبلیم میرسم، شاید اگه دیرتر باهم آشنا میشدیم این اتفاق نمیفتاد.

لانا حرفی نزد. سکوت اون لحظه پر از آرامش بود. بعد از چند دقیقه، لانا با لبخند مهربونی گفت:زیاد اینجا میومدین درسته؟

فلیکس با تکون دادن سرش تایید کرد. لانا گفت:چند روز پیش، یه پسر دیگه اینجا اومد. موهای مشکی بلندی داشت و یه کیف همراهش بود که پر از کاغذای طراحی بودن. آمریکانوشو گرفت و اومد دقیقا سر همین میز نشست، اونم مثل تو پر از غم بود. اومدم باهاش حرف بزنم، از فلیکسی گفت که یه زمانی دیوانه وار عاشقش بوده، ولی از هم جدا شدن چون سنشون کمتر از درک عشق بود. ازش پرسیدم هنوزم عاشقشی؟ از کیفش کاغذ هارو در آورد و همشون طرح هایی از چشمای آبی کمرنگی که با آبرنگ پر شده بودن رو روی خودشون داشتن. بهم گفت اگه هنوز عاشقش نبود سعی نمیکرد چشماشو ببنده و جزئیات صورتشو به یاد بیاره.

فلیکس شوکه بود. لانا ادامه داد:اون روز، فکر میکردم یه داستان جالب شنیدم، از یه عروسک پارچه ای که باد عروسک همراهش رو با خودش برده یه جای دور، تا اینکه امروز سرمو بالا آوردم و همون چشمارو جلوم دیدم. غمگین بودی فلیکس، اومدم تا باهات حرف بزنم و ببینم چی تورو به اینجا کشونده که دیدم اونیکی عروسک رو پیدا کردم، عروسکی که از بس توی کوچه ها دنبال خاطراتش قدم زده بود انگشتاش کبود شده بودن، عروسکی که با آخرین امیدش اومده بود جایی که پر از عشق بین خودش و کسی که یه زمانی تمام دنیاش بود تا نوشیدنی مورد علاقه اونو بگیره و با گرم کردن دستاش، توی لایه لایه افکارش فرو بره.

فلیکس باز هم چیزی نگفت. لانا، از جیبش یه تیکه کاغذ در آورد و جلوی فلیکس گذاشت:فکر کنم الان دیگه اونقدر بزرگ شده باشین که یاد بگیرین چجوری بهم آسیب نزنین، این عشق پاک حیفه فلیکس. شمارشو گرفتم، بهش گفتم اگه عروسکشو پیدا کردم بهش خبر میدم که بیادو از دور نگاهش کنه ولی شما مال دور از هم بودن نیستین، اگه اون موقع زخمایی که روی قلب هم میزاشتین عمیق و دردناک بودن، الان وقتشه روی اون زخما رو با پارچه ای که لبریز از احساساتتونه ببندین، بهش زنگ بزن فلیکس. بزار اونم بدونه چقدر دلتنگشی.

فلیکس شماره رو گرفت، دستاش میلرزیدن. زمزمه کرد:خدا تورو فرستاده تا فرشته نجات زندگی من باشی لانا؟

لانا خندید:برای جبرانش، میتونی بهم اجازه بدی از روی داستانتون آهنگ بنویسم؟

 

+لانا درواقع منظورم همون لانا دل ری بود..:)

++حسش..امیدوارم براتون واضح بوده باشه..تا به حال پیش نیومده بود انقدر عاشق یکی از نوشته هام باشم..

  • وجود--

هنوز تمومش نکردم بات مین وایل..

باعث میشن فکر کنم کجای راهو اشتباه رفتیم

:)

I can't tell you where we went wrong

Maybe it's not anyone's fault

از ناخوداگاهم از بس درمورد این آهنگ حرف زدی یهو سرچشمه گرفت..:")

وای پاراگراف بعدش قلبمو لرزوند جدی میگم.........

هدف همون بود~

دارم مثه چی اصوات ذوق زده نامفهوم درمیارم از خودممممممممممم

شمنذسیمنشسریسشمیر عررررررررxDD

فقط خفه شو چون این یکی اصن پنج شیش لول از همههه این سناریوهات بالاتر بوددد

دارم عر میزنم جدی میگمممممم

اینیکی برای سناریو بودن زیادی عمیقه..به چشم یه داستان کوتاه باید نگاهش کرد

گایز..بیاید باهم روراست باشیم..قرار نبود هپی اند باشه..میخواستم مثل آهنگش غمگین تمومش کنم اما چرا؟ فلیکس و هیونجین، جفتشون بزرگتر شده بودن:")

من تا یه کاری نکنم همتون روی ای دونت نو یو انی مور کراش بزنید ولتون نمیکنم *--*

بات ویت کنن

جدااا تاثیر داشت توی داستانتتت؟

تنانبتیسشتاتانسشیناتشیساتنشیساتیسشتنTT

روحم خوشحال شدTT

(شادی واقعی.. نمیدونم چقدر دووم میاره ولی واقعا با این نوشته و این حرفت خوشحال شدم.. دارم سعی میکنم با احساساتم صادق باشم و بیانشون کنم)

هستی اینو نذاری تو کانال فیکشن اسکیز دو روز باهات حرف نمیزنم و کاملا جدیم

آره رفتم گوش دادمش خب
بعد تو پلی لیستی که موقع نوشتنش گوش میدادم بود..و اره دیگه از قرار معلوم تاثیر داشت
(..............و من واقعا قلبم وایساد......چون اینکه خوشحالت کردم منو هم خوشحال کردTT)
قبل از اینکه بگی داشتم فک میکردم همچین چیزی میگی..xD
میزارم میزارم فقط بزا تل بالا بیاد-

آره واقعا عمیق تر از خیلییی از وانشات هاییه که خوندم~

 

خوشحالم سد اند نبود و واقع بینانه بود :")

برم ببینم پوسترشو چیکار کنم..فاکتور از اینکه قرار بود شکل وانشات بزارمش ولی برا پوستر گشادیم اومد

اره واقع بینانه بود..:""
شخصیت لانا>>>>>>

آفرینTT

هق :")

(خفه شو توله بیا بغلمTT)

خوبه داری میشناسیم😂😂

افرین بچهTTTTTTTTTTT

 

 

این اگه چشمای لیکس آبی بود (اونو میشه کاریش کرد) و کاپوچینوی جلوش چایی بود میشد کاری کرد :")

حالا دیر نیست بعدا پوسترشو درست میکنی

 

 

واقعا فرشته نجات بودTTTTTTTTTTTTTTTTT

مشنذسیذسTT
(بغل میخوام..TT)
آره دقیقا میدونم چی میگی..xD

شاید اصن خود پسرارو نزاشتم..یه کاریش میکنم صب الان خوابم میاد..


میگن بعضی وقتا یهو یکی میاد تو زندگی آدم که با یه حرکت مسیرتو عوض کنه..لانا همچین آدمی بود:")
Thursday 27 January 22 , 11:57 Tree tanbal 🦥🥥

شسیبکدشسعیبهث 

هستی

من 

اینو 

با ایجازه 

پیوند میکنم 

باشلمقدثشی هستی خیلی دوسش داشتممممم

Thursday 27 January 22 , 11:57 Tree tanbal 🦥🥥

به یک عدد لانا در زندگی خود نیازمندیم 

Thursday 27 January 22 , 11:58 Tree tanbal 🦥🥥

ولی من نباید وقتی حرف امریکانو میشد دوباره اون صحنه وسط یه همچین خط داستانی یادم میومد XD

Thursday 27 January 22 , 11:59 Tree tanbal 🦥🥥

رو اسپارکلینگ نایت کراش زدم 

... TT

اینو حس میکنی که نوشته هات دارن عمیق‌تر میشن؟

چون هیچوقت قبل این امکان نداشت یه نوشته، مخصوصا هپی اند، روی قلبم انقد تاثیر بذاره TT

من دوست دارم قفل شم روی بعضی از جمله ها و بگم ارهپشر نگاه کن این جمله دیگه تهش بود..ببسن خط داستانو چطوری کرد همین یه جمله...دیدی احساس توشو ؟ و کل متن تو همون یه جمله بود میدونی چی میگم ؟ متن تو برای من تهش بود .. یه چیز بی مانندی شده این یکی هستی...جالب نیست ؟ دارم روحتو میبینم لای داستان یه سری چیزا از هستی توش دیده میشه...چیزای خیلی کوچیکی هستن اما دیده میشن..کاش انقذ بی شرف نبودی...کاش انقد قشنگش نمیکردی...کاش انقد واقعی و شیرین نبود :)))))) 

منم میخوام پیوندش کنم اما برعکس تری ازت اجازه نمیگیرم..

دارم بهت حسودی میکنم مث سگ....من با این متنای عمیق ، قشنگ ، لعنتیت چه خاکی بریزم تو سرم؟ 

هر روز بیشتر از قبل متنات عمیق میشن...قلبو لمس میکنن و میرسن به روح..متنات شدن مثل خودت انقد عمیقن که نگو بچ...بزرگ شدیا :)

ذاتا برو بمیر...شرف نداری که..

زیبا بود؛ نه مثل همیشه، یکم بیشتر.

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

𝘓𝘶𝘯𝘢𝘭𝘪𝘯'𝘴 𝘳𝘰𝘰𝘮

𝙒𝙝𝙞𝙩𝙚 𝙁𝙤𝙭 𝙄𝙣 𝙗𝙚𝙩𝙬𝙚𝙚𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙍𝙤𝙨𝙚𝙨 𝙖𝙣𝙙 𝙇𝙖𝙫𝙚𝙣𝙙𝙚𝙧𝙨

ᴡᴇʙ ʙɪʀᴛʜᴅᴀʏ﹕ ₉₈/₀₇/₀₄
کسی که عاشقشی و میتونی بهش تکیه کنی رو کنار خودت نگه دار و هیچوقت از دستش نده، اعضای پنتاگون برای من همین معنی رو دارن!
-کانگ کینو

گمشده در جهان سرمه ای رنگ پنتاگون
شیفته 12 رنگ افسانه ای ماه
صاحب این وبلاگ به مقادیر زیادی کیپاپ، فن فیکشن، انیمه و کیدراما برای تنفس احتیاج دارد!
گلبرگ های ساکورا و لوندر های آبی توی جنگلی که قلبش با عشق به آدما می تپه~

قبل از اینکه راهی هموار بشه، باید یه نفر بسازتش!:)
هموفوبیک، آرمی(و کلا هر فن یا شیپر)تعصبی و کسی که عقاید بیست سال پیش رو داره توی وب من قرار نیست چیز مهمی رو کشف کنه! لطفا از ctrl+w استفاده کنین^^
----
میدونین چیه؟ من همونقدر کنترل انتخاب افکارم رو دارم که کنترل انتخاب اسمم رو داشتم.
----
انتخاب شماست که یه sad bitch باشین یا یه bad bitch.
پیوندها
هانا، دول، ست، چیزز!