دستاشو با تردید بالا آورد و سمت جایی که رمز در رو وارد می‌کرد متوقف شد. به آرومی عدد هارو وارد کرد و با شنیدن صدای آشنایی بازدمش رو بیرون داد. رمز در هنوزم همون بود. با کف دستش در رو هل داد و وارد خونه قدیمی ای شد که مدتها بود سری بهش نزده بود. شالگردن قرمزش رو درآورد و بین دستهاش گرفت و جلوتر رفت. همین حرکت های ساده کافی بود تا بغضش که مدتها بود نگهش داشته بود بشکنه و اشک‌هاش سرازیر بشن. کل خونه همون بویی رو می‌داد که برای مدتها دلتنگش بود. سمت اتاقی رفت که انتهای راهرو بود. دستگیره در رو فشار داد و بازش کرد و با دیدن فضای اتاق نفسش توی سینه‌ش حبس شد. اون اتاق هنوز همون شکلی بود که به یاد داشت. همون پوستر هایی که روی دیوار بودن و اون حس و حال کلاسیکش، انگار براش دژاوو شدن. سمت میز کاری که رو به پنجره بود رفت. کتاب‌های روش پخش و پلا بودن و همون‌طور که به یاد داشت نوشته های نصفه نیمه‌ش لا به لای کتاب ها به چشم می‌خوردن. شالگردنی که هنوز توی دستش بود رو روی میز گذاشت و به پنجره خیره شد که چیزی رو دید، چیزی که قبلا اونجا نبود. کاغذ کوچیکی که اطراف پنجره چسبونده شده بود. سمتش خم شد و همون دستخط زیبایی رو دید که توی ذهنش هک شده بود. با خوندن اون جمله کوتاه، قلبش به درد اومد؛ فکر کردن به اینکه تمام مدت اونجا نخ های نامرئی وجود داشت که من رو به تو وصل میکرد خیلی زیبا نیست؟ بود، واقعا زیباتر از این بود که توسط اون نابود بشن. اون حقی نداشت، اما مگه چقدر می‌دونست؟ اون فقط 17 سالش بود و هنوز هیچی نمی‌دونست، زیرلب زمزمه کرد:اما الان تنها چیزی که می‌دونم اینه که دلم برات تنگ شده.
شالگردن قرمز رو روی میز گذاشت. می‌دونست اون صداشو نمی‌شنوه، اما بازهم گفت:نباید می‌اومدم اینجا، اما الان هرجایی می‌تونم برم به جز خونه. گاهی به این فکر می‌کردم که چی‌شد از دستت دادم اما هربار به یه جواب می‌رسم، تو هیچوقت مال من نبودی که بخوام از دستت بدم و اون عشق دروغین، تنها فریبی بود که باورش داشتم.

با دست راستش شالگردن رو نوازش کرد. قطره های اشکش روی میز چکیدن اما لبخندی روی صورتش بود که شاید از تمام گریه هاش دردناک تر بود. جمله ای رو به یاد آورد که مثل خنجری توی قلبش فرو رفته بود؛ اما تو هنوز شالگردنم رو با خودت داری! و این حقیقتی بود که هردوشون ازش فرار می‌کردن، این‌که شاید هنوز هم همدیگه رو دوست دارن اما چیزهایی بودن که هیچوقت نمی‌شه درموردشون حرف زد، فقط می‌شه تمام تلاشی که ممکنه رو براش کرد. به یاد آورد صحنه ای از گذشته کوتاهشون رو و همین باعث شد آرزوش رو بلند به زبون بیاره:منو به دریاچه ببر، جایی که همه شاعرا می‌خواستن بمیرن، من به اینجا تعلق ندارم!
شالگردن رو همونجا رها کرد. برگشت و بدون این‌که در رو پشت سرش ببنده از اتاق و بعد از خونه خارج شد. وقتی صدای قفل شدن در رو شنید سرش رو بالا آورد. تمام عشقش رو همونجا جا گذاشته بود و دیگه تعلقی بهش نداشت. از ساختمون بیرون اومد و نور آفتاب باعث شد چشماش رو نیمه باز نگه داره. با قدم های بلندش از اون ساختمون دور شد و حتی عبور شخص آشنایی باعث شد لحظه ای تردید کنه، بازهم به عقب نگاه نکرد.

 

+انتخاب جنسیت شخصیتهام به عهده خودتون:)

++ترکیب آل تو ول و فولکلور، میشه این~