۱۰۸ مطلب با موضوع «#نوشته های من» ثبت شده است

شاید بهشت.

Shayad Behesht
Shervin
Magic Spirit

«هرچقدرم که بگذره، من اون نیستم هواپیمای کاغذی من.»

.

.

«چیکار داری می‌کنی؟»

هوسوک درحالی که به دستای یونگی خیره شده بود گفت. یونگی، تای دیگه ای به کاغذ زد و هواپیمای کاغذی رو بالا آورد.

«این تویی.»

«چی؟»

یونگی با فشار آرومی که به کاغذ داد، هواپیما رو روی هوا شناور کرد. کنار دریاچه نشسته بودن و به درخشش نور خورشید روی آب نگاه می‌کردن. هواپیما بعد از چرخ کوچیکی که روی دریاچه زد، افتاد و خیسی آب رنگ سفیدش رو تیره تر کرد. یونگی به هوسوک که محو تماشای هواپیما شده بود نگاه کرد و لبخندی روی صورتش نشست.

«می‌ترسم بترسی و فرار کنی هوسوک، مثل این هواپیما انقدر دور شی تا دیگه دستم بهت نرسه.»

«ولی من نمی‌ترسم یونگی.»

هوسوک با جدیت گفت. یونگی دستای هوسوک رو بین دستاش گرفت و سرشو روی شونه‌ش گذاشت. اگه با دقت بهشون نگاه می‌کردی رد کبودی و زخم هارو روی دستا و صورتشون می‌دیدی. یونگی به آرومی گفت:«ولی من اونی نبودم که نجاتت بده، هوسوک.»

هوسوک منتظر موند.

«ماه نیومد هوسوک. ابرا کنار نرفتن تا نور به ما هم بتابه. مطمئنی؟ مطمئنی که می‌خوای به پای من بسوزی؟»

«یونگی..»

«دارم جدی میگم هوسوک. اگه بدون من بهتری..ترجیح می‌دم با من نمونی.»

«چی داری می‌گی لعنتی؟»

هوسوک گفت. یونگی هنوز دستای معشوقش رو بین دستای خودش گرفته بود و به نشونه انتظار، فشار کوچیکی بهشون داد. هوسوک، دستای درهم قفل شده‌شون رو بالا آورد و بوسه ای روی دست یونگی نشوند.

«می‌دونم نشد دنیامو برای صدای خنده‌هات بدم، نشد صدای پیانو زدنت رو بکنم ملودی زندگیم، نشد حتی بلند بگم عاشقتم، ولی من بودن با تورو، دوست داشتن تورو، دوست دارم یونگی. من عاشق یک فرد نیستم، عاشق حس عشق ورزیدن به توئم.»

«ولی هوسوک، دلم نمی‌خواد ببینم داری به خاطر بودن با من آسیب می‌بینی.»

«بهت قول می‌دم یونگی، اگه نشد، یه جای دیگه، شاید بهشت، ما بازم باهمیم.»

.

.

یونگی پشت پیانوش نشست. صدای هوسوک هنوزم توی گوشش بود؛ «شاید بهشت..ما بازم باهمیم»

انگشتاشو روی کلاویه‌ها سر داد و شروع کرد به نواختن.

«ودینگ آو لاو؟»

بدون اینکه برگرده جواب داد.

«زیادی قشنگ نیست؟»

«هست. بزن. می‌خوام بشنوم.»

هوسوک روی مبل پشت سر یونگی نشست تا به پیانو زدنش گوش بده. با وجود دستای زخمیش، سخت بود که نت‌هارو درست بزنه ولی اون یونگی بود و هرچیزی ازش بر می‌اومد. آهنگ که تموم شد، هوسوک جلو اومد و یونگی نشسته رو از پشت در آغوش گرفت.

«من امشب خوشحال ترین پسر دنیام.»

لبخند زد. زیرلب با خودش زمزمه کرد.

«تموم نشه. تموم نشه. تموم نشه.»

اسم هوسوک رو صدا زد ولی جوابی نگرفت. گرما محو شد. یونگی موند و تنهایی.

«من امشب خوشحال ترین پسر دنیام. ولی نمی‌تونم اشکامو متوقف کنم.»

صورت یخ زده‌ش، با رد اشکاش گرم شد. به زدن ادامه داد. انقدر نواخت تا انگشتاش آب شدن و ریختن لا به لای کلاویه ها.

.

.

«نمی‌خوای اینو بشوری؟»

تهیونگ، دوست صمیمیش، با کنجکاوی گفت و به تی‌شرت سفید یونگی اشاره کرد که لکه سرخی روش بود. یونگی با نگاه کردن به تیشرتش که بین دستای دوستش محصور شده بود یاد خاطره‌هاش افتاد. لبخند محوی زد.

«شرابه. پاک نمی‌شه.»

«شت.»

تهیونگ نگاه دیگه ای به تیشرت انداخت و سرخم کرد.

«خب بندازش دور، چه دلیلی داره نگهش داری وقتی نمی‌تونی بپوشیش؟»

یونگی نگاهش رو از تیشرت گرفت.

«چون شبی که شراب ریخت روش، با هوسوک توی اتاقش توی خوابگاهش نشسته بودیم.»

مکثی کوتاه.

«اوه.»

واقعا هم اوه. یونگی یاد اون شب افتاد. خورشید داشت طلوع می‌کرد و آسمون سرخ سرخ بود. لب‌های هوسوکم سرخ بود. همون لب‌هایی که یونگی عادت داشت "خونه" صداشون بزنه. یونگی به خاطراتش فکر کرد. انقدر فکر کرد که شد یکی از همون هواپیماهای کاغذی که دیوار اتاقشو پوشونده بودن و پرواز کرد تا توی سرخی خورشید اون شب بمیره.

.

.

قلمش رو برداشت و با کلمه ای جدید سفیدی رو از صفحه دفترش گرفت.

«با اینکه رفتی، ولی شعر شدی توی دفترم. شدی رویاهام. شدی کابوسم. شدی اشکم. شدی..زندگیم.»

زیرلب زمزمه وار گفت. به نوشتن ادامه داد. انقدر نوشت تا انگشتاش التماسشو کردن. انقدر نوشت تا حتی ماه هم دلش به حال اون عاشق سوخت. یونگی لحظه ای متوقف شد. صفحه هارو به عقب ورق زد تا به صفحه ای خاص برسه. صفحه ای که تمامش رو با رنگ بنفش فقط یک جمله رو صدها بار نوشته بود. جمله رو خوند.

«تو اگه بی من بهتری، ترجیح می‌دم بری.»

نگاهشو از صفحه‌ها گرفت و به ماه خیره شد که از پنجره‌ش بیرون بود. انگار نور ماه بود که ازش می‌پرسید پشیمونه؟

«نیستم. هیچوقت هم نمی‌شم.»

بلند شد و سمت پنجره رفت. به ماهی خیره شد که هیچوقت خودشو به اون زوج نشون نداد و حالا که یونگی مونده بود و تنهایی‌هاش، برگشته بود تا قضاوتش کنه. یونگی متنفر بود از این فکر. چرا حالا؟ چرا حالا که دستاش هرشب از درد مرور خاطراتش زخمین؟ چرا حالا که فهمیده چقدر عشق ورزیدن براش سخته؟

اشک ریخت. قطره های بی‌رنگ اشکش شدن خون. شدن خاطره. شدن خاکستر و ریختن روی سرسره نقره‌فام ماه. ماه اشک و خون و خاطره و خاکستر عشق یونگی رو برد و رسوند به دست نگهبان بهشت. یونگی تنها موند. زیر پنجره‌ش نشست و به دیوار تکیه داد. حرف هوسوک رو توی ذهنش مرور کرد. شاید بهشت.

«دروغه!»

بلند گفت. انقدر بلند که حتی پرنده‌های بی‌گناه پشت پنجره هم ترسیدن.

«بهشت..کدوم بهشت؟ اونجا فقط یه جهنم دیگه‌ست.»

درد یونگی، از عشق نبود. از نفرت بود. نفرت به کسایی که عشقش رو شکستن. نور ماه دورشو گرفت. حداقل یه نفر درکش می‌کرد. ماهی که توی عشقش به خورشید می‌سوخت. و فرشته مرگ، که خودشم دلباخته معشوقی بود که از دست رفته بود.

.

.

«من می‌تونم اشکامو متوقف کنم اگه بخوای، ولی قبل از رفتنت، بیا و برای بار آخر دستامو بگیر. نذار توی سرخی بمیرم.»

این آخرین جمله ای بود که نیروهای پلیس توی دفتر یونگی پیدا کردن. مین یونگی، بعد از نوشتن این جمله، برای همیشه از روی زمین محو شده بود.

.

.

END.


+خیلی یهویی بود ولی دوستش دارم. شما ام دوستش داشته باشین باشه؟

  • ۰
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۲۵ ]
    • Lynn -
    • Monday 19 December 22

    To you, Moon Godess

     

    به تو: الهه ماه.

    دیشب که بازهم هرکار می‌کردم خوابم نمی‌برد، سمت پنجره رفتم و به ماهی چشم دوختم که پشت پرده‌های غم انگیز ابر پنهان بود و نورش را با زور و زحمت به زمین می‌رساند. چند وقتی‌ست ماه من پشت ابرهایش پنهان شده. مطمئنم خودت بهتر از من می‌فهمی.

    مدتی فکر کردم تا بین دریای خاطره‌هایمان، دنبال چند موردی بگردم که بیشتر قلبم را لرزاند. حتی نتوانستم انتخاب کنم. تمامش به قدری دلنشین و شیرین بود که به خودم اجازه برشماری از بینشان را ندادم. تو هم به همین زلالی یادت می‌آید؟ اگر نه، سرزنشت نمی‌کنم، همیشه منم که کوچکترین چیزهارا هم به یاد دارم.

    حس می‌کنم رزهایم درست مثل ماه غمگین هستند. فکر کردن به تو و نوشتن برایت باعث می‌شود قلبم کمی گرفته شود. گاهی تیغ های تیز رزها دور کلماتم می‌پیچند و در حین زیبایی، خطرناک جلوه می‌کنند. نگرانم با تیغ های افکارم به تو هم زخم زده باشم. زده‌ام؟

    نمی‌توانم یا شاید نمی‌خواهم بیشتر بنویسم. شاید چون دوست دارم حضورت را اینجا حس کنم. شاید هم فقط مثل بچه روباهی که بین جنگل گم شده، لجبازی می‌کنم و برنمی‌گردم. خودت که بهتر من را می‌شناسی.

    با این وجود، الهه ماه من، تو بین میلیون ها نفر تکی. مخصوصا برای من. مخصوصا بین رزها و لوندرها.

    با عشق؛

    شاهزاده سفید.

  • ۰
    • Lynn -
    • Thursday 8 December 22

    To you, White Midnight

    به: نیمه‌شب سفیدم.

    هنوزم یادمه اولین باری که باهم حرف زدیم و اون اوایل که وبلاگت چجوری بود و قالب رنگی رنگیت رو؛ یادمه اون روزا اصلا حال و هوای خوبی نداشتم و هنوزم گاهی بابت اینکه درست حسابی جوابتو نمی‌دادم عذاب وجدان دارم.

    همیشه با خودم فکر می‌کردم اونقدری که باید برات جبران نکردم. کامنت های خصوصیت رو، سر زدنت رو، حتی کارهای کوچیکی مثل ایگنور نکردنم یا جواب دادن به سوال هام، همشون لایق این بودن که با تمام وجودم ازت تشکر کنم و بهت رزهای سفید و لوندر های بنفش هدیه بدم. شاید برای همینه که دارم برات عامیانه می‌نویسم.

    هیچوقت بهت نگفتم ولی همیشه توی ذهنم تورو خواهر کوچولوی خودم می‌دیدم، انگار به خود کوچیکترم نگاه می‌کنم. هرچند، تو خیلی بهتر از منی. خیلی خیلی زیاد. و این مسئله باعث شده دلم بخواد بشینم و یه روز کامل به حرفات گوش بدم و می‌دونم خسته نمی‌شم.

    یه بار بهت گفتم از روی قالب سفیدت یه سناریو هیونلیکس می‌نویسم-تازه زده بودیش-و با اینکه هنوز فرصتش پیش نیومده اما با خودم فکر می‌کنم ارزش زیباییش بیشتر از اونه که با ناشیگری های من خراب بشه. البته، از زیرش در نمی‌رم و ازت می‌خوام منتظرش باشی. اگه از یک چیز درمورد خودم مطمئن باشم اینه که هیچوقت زیر همچین چیزهایی نمی‌زنم.

    تو یه پارادوکس شیرین، وسط یه متن دلچسب و جذابی. به همون اندازه که وقتی می‌خونمش منو به وجد می‌آره. نیمه‌شب سفید من. شاید برای همینه که وقتی بعد از مدت‌ها سراغ بوی کاغذ های سفید نو و روبان های براق بنفشم اومدم، اول از همه جوهرم رو برای تو رقصوندم.

    با عشق؛

    شاهزاده سفید.

  • ۱
    • Lynn -
    • Wednesday 7 December 22

    Midnight Rain

    تو یه عشق راحت می‌خواستی، من دنبال آسودگی پس از درد بودم. زیبایی برای تو، قفس وجود من بود. من قلبت رو شکستم چون تو برای من زیادی خوب بودی. تو آفتاب بودی و من بارونی بودم که نیمه شب ها می‌باره. بهم گفتی باید آزاد تر باشم و من تمام اون سم رو به تنهایی نوشیدم. تمام خونی که از عشق مرده‌مون روی زمین ریخت و رزهای سفید رو سرخ کرد، رویاهای شیرینت رو نابود کردم و تبدیل به ضد قهرمانی شدم که مورد تنفر واقع می‌شه، چون تو آفتاب بودی و من بارونی بودم که نیمه شب ها می‌باره.

     

    Midnight rain & The great war by Taylor swift

  • ۱
    • Lynn -
    • Tuesday 22 November 22

    My Scarlet Home

    Maroon
    Taylor Swift
    Magic Spirit

    نگاهی بهت می‌اندازم. عالی به نظر می‌رسی. روی زمین دراز کشیدیم و جوری به صورتت خیره شدم که انگار هدیه آسمونی منی. نزدیک غروبه و ما تمام شهر رو گشتیم. دلم می‌خواد دستت رو بگیرم، انگشتامو بین انگشتات که از سرما سرخ شدن سر بدم و انقدر از لمسشون سیر بشم که دیگه جایی توی وجودم نمونده باشه که شیفته‌ت نباشه. گونه هات همرنگ یاقوت سرخیه که توی ویترین جواهر فروشی دیدیم. آرزو می‌کنم کسیو داشته باشی که بتونه برات هرچقدر که می‌خوای یاقوت سرخ بخره. انقدر که هاله قرمز خوشرنگت رو معنا کنه. چیزی نمی‌گم. چون اگه بگم، از دستش می‌دم. قرمزی که خونه‌م بود رو. حس بودنش رو. چون من فقط دخترکی بودم که بزرگترین گناهش، عاشق دوست صمیمیش شدن بود.

    و من تورو به عنوان کسی که باهاش بدون کفش توی نیویورک می‌رقصیدم انتخاب کردم؛ به آسمون بالای سرم نگاه کردم، به رنگ لکه روی لباسم بود وقتی تو شرابتو روی من پاشیدی، وقتی خون به گونه هام رسید و قرمز شد، همرنگ مارکی که روی ترقوه‌م دیدن و زنگار بین تلفن ها، لب هایی که خونه صداشون می‌زدم، قرمز تیره بود. =)

     

    +مارون، آگوست و آل تو ول برای قلب من یه جایگاه دارن.

  • ۱
    • Lynn -
    • Thursday 17 November 22

    غریبه ترین آشنا

    اولین بار، حضورش را با شنیدن صدای قدم هایش حس کردم. وقتی به حدی نزدیک شد که نگاهم به پاهایش چیزی فراتر از طرح کلی مشکی رنگی را تشخیص می‌داد، با دیدن چکمه هایش علت صدای بلند قدم برداشتنش را فهمیدم. موهای حلقه‌حلقه قهوه‌ای بلندش را بین دستان باد رها کرده و پالتوی کرم رنگی پوشیده بود تا وجودش را از سرمای نیمه‌شب های پاریس در امان نگه دارد. کاری که مخصوصا در کنار رود سن، بسیار عاقلانه بود. فکر می‌کردم او نیز رهگذری راه گم کرده باشد که در پی خانه اش می‌رود و بین آغوش گرم مادر، همسر یا معشوقی به خواب خواهد رفت، اما به آرامی سمت من آمد و با صدای فراموش نشدنی اش پرسید:«می‌تونم اینجا بشینم، موسیو؟»

    سرم را به نشانه تایید حرکت دادم:«البته مادمازل.»

    اما من که بودم؟ نویسنده ای تنها که در انتظار بازگشت شعله های نورافشان صبح، هرشب را در گوشه ای از دلتنگی‌های شهر سپری می‌کرد. وقتی زن جوان با متانت کنارم نشست و چشم های زیبایش را به رقص نقره فام بازتاب ماه روی آب های مواج سن دوخت، حس کردم فرق چندانی باهم نداریم. توی همین فکرها بودم که لب هایش به سخن باز شد:«شما چرا اینجایید موسیو؟»

    «نگرانی و ترس، مادمازل. شما؟»

    لبخند تلخی زد:«ترس و نگرانی.»

    خنده آرامی کرد:«شب ساکت تر و رازدارتر از اونیه که حرفامونو به گوش خورشید پرهیجان برسونه. چی شمارو نگران کرده و می‌ترسونه موسیو؟»

    دلیلی نبود که برای پاسخ ندادن پیدا کنم. کتابی که کنارم گذاشته و تا آن لحظه نگاهش هم نکرده بودم را برداشتم و بدون هیچ حرفی سمتش گرفتم. رنگ قرمز و طلایی جلدش زیر پرتوهای کم‌فروغ ماه می‌درخشید و عنوانش که با رنگ طلایی نوشته شده بود را واضح به رخ می‌کشید؛ "رقص با شیاطین". با صدایی که می‌کوشیدم بدون لرزش باشد گفتم:این، اولین کتابمه. 4 سال بی وقفه روش کار کردم و فردا بلاخره به طور رسمی منتشر می‌شه.»

    کتاب را از دستم گرفت. کاملا مشخص بود یک بار هم ورق نخورده. بدون فکر صفحه ای را باز و به من نگاه کرد:«اجازه هست؟»

    با لبخندی تایید کردم. شروع به خواندن کرد:« "نور کم‌‌جان چراغ های بیرون روی صورتش می‌رقصید و مژه های بلندش روی گونه هایش سایه انداخته بود. نینا نمی‌توانست قبول کند او انسانی واقعیست و پوست و گوشت و استخوان دارد. انگار در رگ هایش به جای خون، روشنایی جریان داشت." این عالیه موسیو!»

    لبخند زدم:«ممنونم مادمازل. ای کاش من هم همین فکر رو درمورد نوشته های خودم می‌کردم.»

    اخمی کرد و به تندی گفت:«خواهید کرد موسیو.»

    بعد کمی صبر و سکوت، دوباره شروع به سخن گفتن کرد:«من سه ماه پیش شاهد خودکشی صمیمی ترین دوستم بودم موسیو. دیگه هیچوقت بعد از اون حادثه نتونستم بخوابم. البته خیلی کم، اما تمامش با کابوس همراهه. همین شد که تصمیم گرفتم شهر رو بگردم، و امشب پام به اینجا باز شد.»

    تعجب کردم. فکر نمی‌کردم کسانی را پیدا کنم که کوچه های شهر از دست دلتنگی هایشان و ترس هایشان به دادگاه مهتاب شکایت برده باشند، درست مثل خودم. صحبت کردن با آن زن جادونشان تلخ ترین شیرینی زندگی نه چندان بلندم را ساخته بود. به آرامی پاسخش گفتم:«برای دوستت متاسفم. و..منم همینطور. منم مدتهاست که مهمون خفته کوچه های این شهرم.»

    گفتیم و گفتیم. از ترس هایمان. از افکارمان. از چیزهایی گفتیم که قطعا به کسی که مارا می‌شناخت نمی‌گفتیم. پرتوهای خورشید که شروع به تابیدن روی صحنه تئاتر شهر شلوغم کرد، هردوبلند شدیم. موهای فندقی رنگش حالا درخشان تر به چشم می‌آمد. به آرامی گفت:«از آشنایی و حرف زدن باهات لذت بردم موسیو.»

    وقتی که رفتنش را تماشا می‌کردم و آماده بودم به سمت مخالفش بروم، زیرلب گفتم:«یعنی دوباره دست لجباز سرنوشت مارو به هم می‌رسونه؟»

     

    [1401/08/16-17:40]

    +اولین انشای من در سال جدید~

    ++دلم واقعا برای نوشتن تنگ شده بود.

  • ۰
    • Lynn -
    • Monday 7 November 22

    برای آزادی.

    Baraye
    Shervin Hajipour
    Magic Spirit

    ---

    برای کسایی که بهشون تجاوز شد و هیچی نگفتن.

    برای موهای کوتاه و مثل پسرا لباس پوشیدن.

    برای حسرت فریاد زدن اسم تیم مورد علاقم و استادیوم رفتن.

    برای نفس عمیق بدون سرفه.

    برای خورشید بعد از تاریکی شب.

    برای گریه های نصف شبی.

    برای اون جرقه کوچیک امید توی سرمون.

    برای رقصیدن و خوندن آهنگ مورد علاقمون.

    برای سانسور نشدن کتابامون.

    برای بدون توجه به قیمت، چیز خریدن.

    برای آزادی...

     

    +برای سالم بودن یه نفر دعا کنین باشه؟(:

  • ۲۱
    • Lynn -
    • Monday 3 October 22

    SNAP

     
    snap
    By rosa linn

    Magic Spirit

    کیف وسایل نقاشیش روی شونه‌ش سنگینی می‌کرد. بدون هدف توی خیابون های شلوغ مادرید جلو می‌رفت و می‌گشت، دنبال کسی یا چیزی که بتونه باعث شه بایسته و نگاهش کنه. اون جونهی بود، یکی دیگه از نقاش های خیابونی ناشناس مادرید.
    راهش به یکی از میدون های سنگفرش شده شهرش باز شد. صدای موسیقی توجهشو جلب کرد، چرخید تا نگاهی به گروه موسیقی بندازه. آهنگ Snap از Rosa linn رو شروع کردن و پسر نقاش عاشق این آهنگ بود. ایستاد و نگاهش به گیتاریست و یکی از خواننده‌های گروه افتاد. صدای اون پسر بدون شک از بهشت اومده بود. نگاهش به دستای پسر افتاد که به طرز وحشیانه ای زیبا بودن، انگار ساخته شده بودن تا روی سیم های گیتار برقصن و ملودی بسازن. نگاهی به اطرافش انداخت و با دیدن فروشگاه لوازم نقاشی لبخندی روی لبش نشست. سمت فروشگاه رفت و کمی بعد با یه بوم سفید برگشت. درست رو به روی گروه اما سمت مخالف میدون جوری که راه کسیو سد نکنه نشست و لوازمش رو درآورد. قلم‌موش رو توی رنگ فرو برد و شروع کرد به کشیدن. جونهی هیچوقت واقعیت رنگ‌های بقیه رو درک نکرده بود. دستای پسر سرخ و سفید بودن و ملودی موسیقی بنفش و آبی و گیتارش نارنجی و صورتی، و تمامشون با ضربه های قلم موی جونهی روی بوم زنده شدن. درست وقتی نت های آخر آهنگ نواخته شد، جونهی پایین بوم رو با اسم مستعارش Jun امضا کرد و بلند شد. سمت پسر رفت و بوم رو سمتش گرفت:روزمو رنگی کردی، ازت ممنونم سینیور.
    پسر نمی‌تونست باور کنه:این، تو، دستای منو کشیدی؟
    جونهی لبخند زد و سرشو تکون داد:تو، یکی دیگه از آثار هنری مخفی بین کوچه پس کوچه های مادریدی.
    پسر گیتاریست برای بار چندم تشکر کرد. جونهی بند کیف وسایلش رو روی شونه‌ش بالاتر برد و خواست بره که مکث کرد:راستی، اسمت چیه؟
    پسر به آرومی جواب داد:مینگهائو هستم سینیور.
    جونهی خندید:منم جونهی ام. موفق باشی!
    چرخید و زیرلب زمزمه کرد:حتی اسمتم مثل یه اثر هنری می‌مونه..
    اون شب جونهی یکی از پله های دور افتاده رو برای میزبانی نقاشی هاش انتخاب کرده بود. طرح ملایمی از رنگی که نت های موسیقی توی ذهنش حرکت می‌کردن کشید و خواست مثل همیشه بدون امضا رهاش کنه که صبر کرد. رنگ مشکی رو برداشت و نوشت:para ti mi nuevo amor(برای تو عشق جدید من)
    و قبل از رفتن زمزمه کرد:امیدوارم کوچه های رنگی مادرید مارو دوباره بهم وصل کنه، مینگهائو.

     

    +بله؛ من کارات ـم. ^^

    ++اینو اختصاصا برای ریحانه نوشته بودم ولی خب دلم نیومد شما ازش لذت نبرینD:

  • ۶
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۱۵ ]
    • Lynn -
    • Tuesday 30 August 22

    How will we ever get out of this labyrinth of suffering?

    'ما چگونه خواهیم توانست از این هزارتوی درد و رنج بیرون رویم؟'

    How will we ever get out of this labyrinth of suffering?

    به این فکر می‌کردم که این هزار تو یا همون لابیرنت میتونه چه معنایی بده. و اگه من قرار بود به این سوال پاسخ بدم چطور می‌نوشتمش.
    و چیزی که به ذهنم رسید این بود که میتونه دوییدن و نرسیدن باشه، میتونه بالا رفتن از طنابی باشه که پوسیدست و دستاتو زخمی می‌کنه، میتونه همون آخرین کلماتی باشه که هرگز نشنیدیم و تا مدتها نتونستیم از فکرش بیرون بیایم؛
    ولی این هزارتویی نیست که رنج و عذاب ساخته باشدش، کلید بیرون رفتنش دست خودمونه، اما اگه کسی ندونه کلید رو کجا گذاشته چی؟
    اگه کسی به طور اتفاقی نقشه خروج رو دیده باشه یا همون اول وارد یه پیچ درست بشه چی؟
    این با کسی که کل عمرش رو با دست و پا زدن توی هزارتویی که غرقش می‌کنه و حتی نشونه ای برای کمک بهش پیدا نمی‌کنه یکیه؟
    زندگی اون، با کسی که کل عمرش رو توی رنج و عذاب می‌گذرونه برابری می‌کنه؟
    اگه هرگز نتونیم از لابیرنت بیرون بیایم چی؟
    شاید بعضی ها فکر کنن که راه خروج از لابیرنت این باشه که تصور به نبودنش بکنیم و فرض کنیم وجود نداره، اما فکر کردن بهش، برای تو دردناک نیست؟
    و چیزی که ماجرارو دردناک تر میکنه، اینه که شاید این لابیرنت برای هر شخصی معنای متفاوتی بده. شاید برای من جنگیدن باشه، جنگیدن برای حفظ کسایی که در آخر لابیرنتم رو بزرگتر می‌کنن،
    شاید برای من بیخیال شدن دنیای واقعی و غرق شدن توی تصوراتم باشه،
    ولی بدون اینا، آدم میتونه همون شخصی باشه که به لابینرت وارد نشده بود؟
    شاید نیازی نیست ازش بیرون بیایم، شاید باید از اون درختایی که جلوی دیدمونو گرفتن بالا بریمو زیبایی بی همتای جنگلو تماشا کنیم..
    شاید لابیرنت ما میتونست صفات خوبمون باشه که توش غرق نشدیم،
    شاید مردن توی لابیرنت میتونست راه خروجمون باشه..

    +افکارم احمقانه ان، می‌دونم. ولی آلاسکا شبیه بهترین دوستی بود که هرگز نداشتم.

  • ۱۱
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۹ ]
    • Lynn -
    • Thursday 18 August 22

    در جست و جوی زیبایی حروف

    مثل خورشیدی که توی عمق تاریکی هیچوقت طلوع نمی‌کنه؛

    کهکشانی درون زخم هایم

    همین 24 ساعت

    بچه ای که بزرگ نشد

    غرق در جریان باریک کلمات

    کاش من ماهت بودم.

    تکرار لحظه ها

    فراموشم مکن های من

    ناتائیل عزیزم

     

    +از اونجایی که من بیشتر فنسایت فالو دارم چیز زیادی نتونستم بکشونم بیرون ازشونxD قبول کنید اینارو ازم:>

    این یه چالشه که از اینجا شروع شده و با اینکه کسی دعوتم نکرد *اشک ریختن* ولی چون چالشو دوست داشتم نوشتمش~

    از سانبین، شکیبا، پرسون، ترنم، شوکو(که میدونم خبری ازش نیست با اینحال)، وهکاو و پری دعوت میکنم که بنویسن. ^^

     

    ++فیکمونو خوندین؟*-*

  • ۵
  • 𝘊𝘰𝘮𝘮𝘦𝘯𝘵𝘴 [ ۳ ]
    • Lynn -
    • Thursday 18 August 22
    𝗦𝘁𝗮𝗿𝘁: 𝟗𝟖/𝟎𝟕/𝟎𝟒
    کسی که عاشقشی و میتونی بهش تکیه کنی رو کنار خودت نگه دار و هیچوقت از دستش نده، اعضای پنتاگون برای من همین معنی رو دارن!
    -کانگ کینو

    اندر این گوشه خاموش فراموش شده
    کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
    باد رنگینی در خاطرمن
    گریه می انگیزد..
    ----
    انتخاب شماست که یه sad bitch باشین یا یه bad bitch.
    ---
    من نه دخترم نه پسر. من نون بربریم.
    ---
    چند تا نوجوون روان پریش که دور هم جمع شدیم و داریم صنعت داستان نویسی و فن فیکشن رو به یکی از دلایل بارز خودکشی در نسل خودمون تبدیل میکنیم.
    ---
    خود کنکور مظهر پاره شدن در راه زندگیه.
    ---
    طراحا اینطوری بودن که: ای بابا ده ساله داریم به یه روش کونشون میذاریم دیگه الگوریتمش دستشون اومده بیاین روش‌های نوین گایش رو روشون ازمایش کنیم که برق سه فاز از سرشون بپره و تمام تحلیلای معلما و مشاورا و پیش بینی هاشون کصشر از آب در بیاد.
    ---
    من نمیفهمم این سیستم اموزشی چی از کون ما میخواد. حقیقت اینه که مهم نیست تو سال نهمت وارد چه رشته‌ای می‌شی، تو در واقع 9 سال قبل با ثبت نام توی یکی از دبستان‌های این کشور چه دولتی چه غیردولتی حکم اسارت همه جانبه خودت رو امضا کردی و به آموزش پرورش و سنجش اجازه دادی در هر مکان و زمانی به هر روشی از خجالت ماتحتت در بیاد.
    ---
    ملت اون سر دنیا تو ۱۶ سالگی میزان ، بیزنش خودشون رو میزنن، کتاب مینویسن، فیلم بازی میکنن، خودشونو برای کالج اماده میکنن درحالی که به استقلال رسیدن
    VS
    ما: نگرانی برای وضعیت بعد کارنامه، برنامه ریختن برای رفتن به ددر و کنکل کردنش ساعت ۴ درحالی که ۴ و ده دیقه قرارمون بوده و غیره:
    ---
    وقتی میگیم جدایی دین از سیاست، کسی از فساد و لجام گسیختگی و سکس وسط خیابون حرف نمیزنه. منظور آگاه کردن مردمه و جلوگیری از اینکه با یه سری احکام دینی بتونن روی هر گوه خوری ای کلاه شرعی بذارن و مغزا کوچیکتر بشه.
    ---
    من همه ی تابستونا کلی برنامه میچینم خب بعد میبینم تابستون تموم شده و من همینجوری لش کردم توخونه و دریغ از یه کار مفید:)
    ---
    ما تو ایران زندگی می‌کنیم اینجا یا تا ۵۰ سالگی بچه سالی یا در آستانه رسیدن به سن قانونی خصلت‌های بزرگسالی توی شخصیتت غالب میشن ^^~