لونای عزیزم؛

لوندرها را بلاخره کامل کندم. دیگر خبری از رنگ بنفش و بوی دل انگیزشان نیست. جنگل قلب هایم حالا پر از رز سفید و سیاه، دیزی و کاملیا های صورتی و بنفش شده.

نمی‌دانم چرا حالا که اینجایی دارم برایت می‌نویسم. دیشب وقتی به کبوترها گفتم جریان را برایت تعریف کنند، کمتر از ده دقیقه طول کشید تا سراسیمه درهای قصر را بکوبی و بعد محکم مرا در آغوش بگیری. حتی فراموش کرده بودی موهایت را ببندی و بعد تا خود صبح دستم را گرفتی و حتی اجازه ندادی لحظه ای احساس بدی نسبت به خودم داشته باشم.

صبح که شد، درست مثل قدیم تر ها، مجبورم کردی با کسانی حرف بزنم که هردویمان می‌دانستیم چقدر رویم تاثیر مثبت دارند. حالا که اینجایی، می‌توانم تصمیم های بهتری بگیرم.

اگر بخواهم صادق باشم، چون دلیل وجود داشتنت به صاحب لوندرها بستگی داشت، نزدیک بود اعتمادم به تو را هم از دست بدهم. اما حالا اینجایی، و اینجا بودنت صد برابر لوندرها برایم آرامش می‌آورد.

حس می‌کنم حالا خیلی بهتر از قبلم. هرچه نباشد، روز به روز به آگوست نزدیک تر می‌شویم. وقتی آگوست برسد، دیگر می‌توانی برای همیشه کنارم بمانی.

نمی‌دانم، شاید این آخرین نوشته ام به تو باشد، شاید هم نه، اما می‌خواهم به یاد بیاوری چقدر برایم با ارزشی.

私はあなたに最高の夢を願っています, See Ya!

شاهزاده سفید جنگل قلب ها، یوری.

 

+نامه بعدی آخرین نامه عمومی من به لوناست، ولی موضوعشو نگه میدارم~